همان مفاهيم است ، يك ادراك مفهومى است . مرتبهء ديگر اين است كه ما اين مفاهيمى [ را ] كه ادراك مىكنيم ، با قدم برهان ثابت بكنيم كه واقعيت اينطور است ، امّا قدم برهان . همين معنايى كه گفته شد كه ذات است و جلوهء او ، چيز ديگر نيست ، همين معنا را وقتى كه بخواهند برهان بر آن اقامه كنند ، گفته مىشود كه صرفالوجود است « 1 » ، وجود مطلق ، وجودى كه هيچ [ قيدى ندارد ] وجودْ نه اين كه وجودِ كذا ، صرف وجود ، وجود مطلق ، « تو وجود مطلق و هستى ما » « 2 » . برهان كه مىخواهند اقامه كنند ، مىگويند « 3 » : [ وجود مطلق ] وجود اگر چنانچه يك حدّى داشته باشد ، يك نقصى داشته باشد ، اين وجود مطلق نيست ، وجود مطلق آن است كه هيچ تعيّنى ندارد ، هيچ نقصى ( تعيّنى ) در آن نيست . وقتى كه بنا شد كه نقصى ( تعيّنى ) در آن نباشد ، همان وجود مطلق ، تمام وجود است . « تمام » هم باز ناقص است ؛ يعنى نمىشود فاقد يك حيثيتى باشد ؛ تمام اوصاف بهطور مطلق ، نه بهطور متعيّن ، نه يك رحمانيت متعيّن ، نه يك رحيميت متعيّن ، نه يك الوهيت متعيّن . وقتى او نور مطلق شد ، وجود بلاتعيّن شد ، بايد جامع همهء كمالات باشد ؛ براى اين كه فقد هر كمالى ، تعيّن مىآورد .
اگر چنانچه در مقام ذات ربوبيت يك نقطهء نقص باشد ، يك نقطهء وجود نباشد
هامش
( 1 ) - صرف الوجود مفهوم وجود است قطع نظر از اين كه بر ماهيتى عارض شود ، در مقابلوجود خاص و وجود مقيد . و به عبارت ديگر صِرف از هر چيزى ، خود آن چيز است بدون هرگونه صفت و قيدى كه به آن خصوصيت و ويژگى بدهد .
( 2 ) - مصرع دوم اين بيت مولوى است :
« ما عدمهاييم هستىها نما تو وجود مطلق و هستى ما »
( مثنوى معنوى ، ص 30 ، دفتر اوّل ، بيت 602 )
( 3 ) - ر . ك : الحكمة المتعالية ، ج 2 ، ص 368 ؛ وج 6 ، ص 110 ؛ وج 7 ، ص 332 .