هامش
امام حسن عليه السلام بعد از آشاميدن اين لبن مسموم ، چهل روز در بستر ناتوانى رنجور بود ، وچون هنگام انتقالش از اين دار فانى نزديك افتاد ، گونهء مباركش را آثار خضرت پديد گشت . حسين عليه السلام عرض كرد : « اى برادر ! چه افتاد مرا كه در چهرهء مباركت رنگ خضرت مىنگرم ؟ »
فبكى الحسن وقال : « يا أخي لقد صحّ حديث جديّ فيَّ وفيك ، ثمّ اعتنقه طويلًا وبكيا كثيراً » .
يعنى : حسن عليه السلام بگريست ودست در گردن حسين كرد وزماني دراز بگريستند ، آنگاه حسين عليه السلام از حديث رسول خدا پرسش نمود .
فرمود : « خبر داد مرا جد من كه در شب معراج چون وارد بهشت گشتم وبر منازل مؤمنان گذشتم ، دو قصر بلند در پهلوى يكديگر ديدار كردم كه به همه جهت مانند بودند ، الا آن كه يكى از زبرجد سبز وآن ديگر از ياقوت سرخ بود . گفتم : « صاحب اين قصرها كيست ؟ » جبرئيل گفت : « يكى حسن وآن ديگر حسين راست . » گفتم : « چرا به يك رنگ نباشد ؟ » جبرئيل خاموش شد . گفتم : « چرا پاسخ نمىگوئى ؟ » گفت : « مرا شرم مىآيد . » أو را با خداى سوگند دادم ، گفت : « سبزى قصر حسن از بهر آن است كه با سم شهيد مىشود ، وسرخى قصر حسين از آن است كه اورا مىكشند وچهرهء مباركش را با خون مىآلايند . »
چون سخن بدينجا آورد ، حاضران به هاىهاى بگريستند وبانگ گريه بالا گرفت .
سپهر ، ناسخ التواريخ امام حسن مجتبى عليه السلام ، 2 / 150 - 151
عبداللَّه مخارقى گويد : امام حسن عليه السلام روى با برادر كرد .
فرمود : « اى برادر من ! همانا من از تو جدا مىشوم وبه نزد پروردگار خويش مىروم . مرا به سم سقايت كردند وجگر خويش را در طشت ساقط ساختم ، ودانايم بر آن كس كه مرا سم خورانيد واز كجا فريفته شدم . اين داورى به حضرت خداوند خواهم برد . »
حسين عليه السلام گفت : « كدام كس تورا زهر خورانيد ؟ »
فرمود : « چه اراده دارى ، آيا قصد قتل أو مىكنى ؟ اگر آن را كه من مىشناسم ، جز أو نيست ، شدت مكافات خداوند از تو افزون است ، واگر بيرون اوست ، دوست نمىدارم بىگناهى در راه من مأخوذ شود . »
« فبحقِّي عليك إن تكلّمت في ذلك بشيء وانتظر ما يحدث اللَّه » .
وبه روايتي فرمود : « وباللَّه أقسم عليك أن لا تهرق في أمري محجمة من دم » .
فرمود : « اى برادر ! تو را به حق . من بر تو سوگند مىدهم ، اگر در اين امر به هيچ گونه سخنى كنى ، نگران باش تا خداى چه خواهد كرد . »
وهمچنان فرمود : « تورا با خداى سوگند مىدهم ، كه نريزى در امر من يك محجمه خون . »
اسود بن أبي الأسود در خدمت حسين عليه السلام بر امام حسن درآمد . چون امام حسين برادر را بدان رنج وسختى نگريست ، خود را بر روى آن حضرت افكند وسر وچشمش را بوسه زد ودر كنار أو بنشست .