هامش
پس از مدتي دراز سخن به مسارّه كردند .
رقية بن مصقله گويد : چون وفات امام حسن عليه السلام نزديك شد ،
قال : « أخرجوني إلى الصّحن لعلِّي أنظر في ملكوت السّماء - يعني الآيات - فلمّا اخرج ، قال : اللَّهمّ إنِّي أحتسب نفسي عندك ، فإنّها أعزّ الأنفس عليَّ » .
فرمود : « مرا از زير رواق به صحن سراى نقل فرماييد ، تا ملكوت آسمان را نگران شوم . »
چون آن حضرت را به صحن دار حمل دادند ، عرض كرد : « الها ! من احتساب از تو مىجويم واجر نفس خويش را از تو مىطلبم كه در نزد من أعز أنفس است . »
ولا شك نفس آن حضرت أعز نفوس عالميان است . وآن حضرت بگريست ، گريستنى سخت ( به روايت ابن جوزي ) .
حسين عليه السلام عرض كرد : « اى برادر ! اين جزع چيست واين گريه از بهر چه ؟ همانا بر رسول خدا وارد مىشوى ، وبر پدرت على مرتضى وبر عمت جعفر وبر مادرت فاطمه وبر جدهات خديجة ، ورسول خدا تو را سيد جوانان أهل بهشت فرمود وتورا در حضرت حق سوابق عبادت است ، پانزده كرت پياده حج گذاشتى ، ودو كرت اموالت را در راه خدا قسمت كردى وچنين وچنان كردى . »
واز مكارم آن حضرت فراوان شمردن گرفت . وحسن عليه السلام بر گريستن بيفزود ، آن گاه گفت : « اى برادر ! مگر من بر هولناك جايى وعظيم داهيه وارد نمىشوم كه هرگز به مثل آن داخل نشدهام ، ونيستم كه دانسته باشم مرا بهدوزخ برند وعذاب كنند يا به جنت برند وراحت بخشند تا تعزيت گويم يا تهنيت فرستم . »
سپهر ، ناسخ التواريخ امام حسن مجتبى عليه السلام ، 2 / 150 - 153
ابن شهرآشوب گويد : چون حسن عليه السلام مشرف بر مرگ گشت .
حسين عليه السلام عرض كرد : « اى برادر ! همى خواهم كه از حال تو آگاه باشم . »
حسن عليه السلام فرمود : « رسول خدا مرا خبر داد كه در ما أهل بيت ما دام كه روح به جاى است ، عقل زايل نشود . پس دست خويش را فرا دست من گذار ، آنگاه كه ملك الموت را ديدار كردم ، دست تو را فشار خواهم كرد . »
لاجرم دست خويش را بر دست أو نهادم ، ساعتي بيش وكم بر نگذشت ، دست مرا فشارى سبك داد . پس گوش خود را به نزديك دهان مباركش بردم ، فرمود : « ملك الموت مرا گفت ، شاد باش كه خداوند از تو خشنود است وجدت رسول خدا شفيع است . »
سپهر ، ناسخ التواريخ امام حسن مجتبى عليه السلام ، 2 / 154