وقال ابن عبّاس : كان عليّ عليه السلام يخاف انقطاع النّسل ؛ فقام يوم صفّين وقد رأى الحسن والحسين يتسارعان إلى القتال ، وقيل : إنّما رأى الحسين لا غير ، فقال : املكوا عنّي هذا الغلام لا يهدني ، فإنِّي أنفس به عن الموت لئلّا ينقطع نسل رسول اللَّه صلى الله عليه وآله .
سبط ابن الجوزي ، تذكرة الخواصّ ، / 292
كان عليّ عليه السلام يقذف بمحمّد في مهالك الحرب ، ويكفّ حسناً وحسيناً عنها . ومن
هامش
برخى هم افسوس مىخورند كه چرا ميان تو ودشمن ، بايد چنين وضعي پيش آيد ، وآنها خردمندان ومردم صالح وصميمى مىباشند . »
على فرمود : « راست گفتى . خداوند درد تو را ، موجب كاستن گناهان تو گرداند ، مرض اجر وثواب ندارد ، ولى درد آن ، هيچ گناهى براي انسان نمىگذارد ، گناه را مىزدايد . اجر وثواب بسته به زبان ، وكار دست وپاست ( دست كار مىكند وپا براي كار نيك برداشته مىشود ) . خداوند هم با نيت خوب وباطن نيك وپاك ، بندگان خود را وارد بهشت مىكند . »
بعد از آن ( گفتوگو ) على اندكى رفت كه بسيار دور نشد ، ناگاه با عبداللَّه بن وديعهء انصارى روبهرو شد ، به أو نزديك گرديد ودرود گفت . از أو پرسيد : « از مردم چه شنيدى كه دربارهء ما چه مىگويند ؟ »
گفت : « بعضي مىپسندند وبعضي بد مىدانند . »
گفت : « خردمندان در اين باره چه عقيدة دارند ؟ »
گفت : « مىگويند : على داراى سپاه بزرگى بود . آن را پراكنده نمود . أو يك دژ وپناهگاه محكم داشت كه آن را ويران كرد . أو چگونه وكي خواهد توانست كه هر چه ويران كرده ، دوباره بسازد وهرچه پريشان نموده ، دوباره جمع كند ؟ اگر با همان عده كه أطاعت كرده بود ، به جنگ دشمن مىرفت كه يا پيروز يا هلاك مىشد ، بهتر مىبود . وخرد وتدبير وعزم هم همان بود كه بايد به كار برده شود . »
على فرمود : « آيا من ويران كردم يا آنها ( متمردين از اتباع على ) ؟ من پريشان وپراكنده كردم يا آنها ؟ اما اين كه مىگويند ، مىبايد با عدهء مطيع خود مىرفتم ، وكار را با كارزار يكسره مىكردم تا پيروز يا كشته شوم ، به خدا سوگند اين انديشه بر من مخفى نبود ، ومن خود در اين دنيا جان خويش را ارزان وخوار كرده بودم كه از بذل آن دريغ نداشتم . مىخواستم چنين كنم وخود به جنگ بپردازم ، ولى به اين دو ، يعنى حسن وحسين نگاه كردم ، وبه آن دو ، يعنى عبداللَّه بن جعفر ومحمد بن علي ( برادر زاده وفرزند ) كه مرا پيش انداخته اند ، نگاه كردم ، دانستم كه اگر آن دو ( حسن وحسين ) كشته شوند ، نسل پيغمبر منقرض خواهد شد وديگر نسلي از رسول ، ميان أمت نخواهد ماند . ومن اكراه داشتم ومىترسيدم كه باعث هلاك اين دو بشوم . به خدا سوگند ، اگر من بعد از امروز با آنها ( دشمنان ) روبهرو شوم ، خود به تنهايى وبدون لشگر ، وبىخانه وسامان به جنگ آنها خواهم رفت . »
خليلي ، ترجمهء كامل ، 4 / 111 - 113