هامش
وخروج كردند ( كه خوارج ناميده شدند ) ؛ زيرا منكر حكميت وداورى گرديدند وراه ديگرى را ( هنگام مراجعت ) پيمودند . ( از سپاه على جدا شدند ) راه بيابان را گرفتند . آنها در همان حال ( جدايى ) ، با سپاه على مخالف ودشمن بودند كه در عرض راه به يكديگر دشنام مىدادند ويكديگر را با تازيانه مىزدند و ( به اتباع على ) مىگفتند : « اى دشمنان خدا ، در كار خدا تزوير كرديد ( حَكَم وداور معين كرديد ) . »
آنها هم مىگفتند : « شما امام ما را ترك ، وتفرقه ميان جماعت ايجاد كرديد . »
طرفين ( سپاه على وخوارج كه از آنها جدا شدهاند ) بدان حال ( اختلاف وستيز ودشنام ) بودند ، تا به نخيله رسيدند وخانههاى كوفه را از دور ديدند . هنگامى كه نزديك شدند ، على پيرمردى ديد كه آثار بيمارى بر أو نمايان ، ودر سايهء يك خانه نشسته بود . على بر أو سلام كرد . أو هم خوب جواب داد . على گفت : « روى تو را دگرگون مىبينم . آيا از بيمارى است يا علت ديگرى دارد ؟ »
گفت : « آرى ( از بيمارى ) . »
على گفت : « شايد از آن به ستوه آمدى ؟ »
گفت : « نه ، هرگز آن را براي ديگرى نمىپسندم . »
گفت : « مگر براي اين نيست كه به نيكى وآمرزش طمع دارى ونكوكار باشى ( كه در راه خدا مرض را تحمل مىكنى ) . »
گفت : « آرى ( چنين است ) . »
گفت : « به تو مژده مىدهم كه مشمول رحمت خداوند خواهى بود ، وخدا گناه تو را خواهد بخشيد . تو كيستى اى بندهء خدا ؟ »
گفت : « من صالحبن سليم هستم . »
گفت : « از كدام قبيله هستى ؟ »
گفت : « أصل من از طايفهء سلامان طي مىباشد ، ولى من در پناه طايفهء سليم بن منصور هستم وبه آنها منتسب مىباشم . »
على گفت : « سبحان اللَّه ! نام تو ونام پدرت وطايفهاى كه بدان منتسب هستى ، بسى خوب وفرخنده است . آيا تو هم در جنگ با ما شاهد وناظر ومباشر بودى ؟ »
گفت : « نه به خدا . من اين آرزو را داشتم ، ولى تب كه مىبينى بر من چيره شده ، مانع آن گرديد . »
گفت ( على ) : « « ليس على الضّعفاء ولا على المرضى . . . » »
تا آخر آية ( كه مىفرمايد ) : بر ناتوان وبيماران ( واجب نيست ) .
گفت : « مردم دربارهء ما وأهل شام چه مىگويند وچه عقيدة دارند ؟ »
گفت : « بعضي خرسند هستند ، وآنها از أوباش مردم مىباشند ( از پايان جنگ ، آن هم بدون پيروزى ) .