هامش
روز بعد با وى برفتيم تا از نخيله گذشتيم ، وخانههاى كوفه نمودار شد . پيرمردى را ديديم كه در سايهء خانه اى نشسته بود ونشان بيمارى بر چهرهاش نمودار بود . على پيش رفت ، ما نيز همراه وى بوديم ، وبه أو سلام گفت . ما نيز سلامش گفتيم وجوابي نكو داد كه دانستيم على را شناخته است .
على بدو گفت : « رنگ چهرهات را دگرگون مىبينم . از چيست ؟ از بيمارى است ؟ »
گفت : « آرى . »
گفت : « شايد از آن آزرده خاطري ؟ »
گفت : « نمىخواهم اين بيمارى به تن ديگرى باشد . »
گفت : « به خاطر ثوابي كه در مقابل آن انتظار دارى ؟ »
گفت : « آرى . »
گفت : « از رحمت پروردگار وبخشش گناهان خويش خوشدل باش . كيستى ؟ »
گفت : « صالح پسر سليم . »
گفت : « از كدام قبيله ؟ »
گفت : « اصلم از طايفهء سلامان است از قبيلهء طي ، اما وابستهء بنىسليمبن منصورم . »
گفت : « سبحان اللَّه ! نام خودت ونام پدرت وانتسابت ووابستگىات بسيار نيكوست ، آيا با ما در اين جنگ حضور داشتى ؟ »
گفت : « به خدا نه ، حضور نداشتم . مىخواستم ، اما ضعف تب كه نشان آن را بر من مىبينى بازم داشت . »
گفت : « بر ضعيفان وبيماران وكساني كه خرج راه ندارند ، سختى نيست ؛ به شرط آن كه نيكخواه خدا وپيمبر أو باشند . براي نيكوكاران زحمتى نيست وخدا آمرزگار ورحيم است . به من بگو كه مردم دربارهء آنچه ميان ما ومردم شام بوده چه مىگويند ؟ »
گفت : « بعضىشان از آنچه ميان تو وآنها رفته خوشدلند ؛ اينان مردم بددلند . بعضي ديگر از آنچه رخ داده دلگير وآزرده خاطرند ، واينان نيكخواهان تواند . »
گويد : على رفتن آغاز كرد وگفت : « راست گفتى . خدا اين بيمارى را كفارهء گناهان تو كند كه بيمارى پاداش ندارد ، اما گناه بنده را پاك مىكند كه پاداش در گفتار است وعمل به دست وپاى . وخدا جل ثنائه به سبب نيت پاك وباطن خوب ، جمعى فراوان از بندگان خويش را به بهشت مىبرد . »
گويد : « آن گاه على برفت وچندان دور نشده بود كه عبداللَّه بن وديعهء انصارى به أو برخورد ونزديك آمد وسلام گفت وبا وى همراه شد . على گفت : آن چه شنيدى ، مردم دربارهء كار ما چه مىگويند ؟
گفت : بعضي آن را پسنديده اند وبعضي ديگر آن را خوش نداشته اند ، چنان كه خدا عز وجل فرموده : وپيوسته در اختلاف خواهند بود جز آنها كه پروردگارت رحمتشان كرده باشد .