تخطي إلى المحتوى الرئيسي

يادنامه علامه شريف رضى ( فارسى ) — صفحة 119

مساهمون:

ص١١٩
فرزندش رضى منتقل گرديد . « 80 » ثعالبى معاصر خود سيد شريف رضى چنين مىنويسد : پدر او ابو احمد همراه ابو الحسن محمد بن عمر بن يحيى شخصيت مورد نظر علويان عراق است و از روزگاران قديم ، نقيب طالبيان بوده و منصب قضاوت در باره ايشان و نظارت در مظالم و امارت حاجيان نيز حق او بوده است و بعدا همه اين مسئوليت‌ها در سال 380 به فرزندش ابو الحسن رضى انتقال داده شده و او طى قصيده‌اش از پدرش در ازاء اين تفويض مقام ، تشكر و سپاسگزارى نموده است . « 81 » علامه امينى پس از نقل كلام ماوردى مؤلف الاحكام السلطانية در مورد تحليل پست ديوان مظالم و نيز تشريح مقام امير الحاجى ، از كتاب « اتحاف الورى باخبار القرى » نقل مىكند كه در سال 89 شريف مرتضى و شريف رضى حج گزاردند ، ابن الجراح طائى راه را بر آنان بست و شريفين با پرداخت نهزار دينار از دارائى خود مانع را از سد راه حاجيان برداشتند . « 82 » نكته‌اى كه در اين جا ، شايان دقت است اين است با اين كه مىدانيم شريف مرتضى برادر بزرگتر بوده چطور شده سه پست مهم : نقابت طالبيان ، ديوان مظالم و امارت حاج حتى در حال حيات پدر به رضى تفويض شده است ؟ و اين روشن مىسازد كه در تصدى اين مقامات بزرگ سياسى ، اجتماعى و قضائى علاوه بر فقاهت و اطلاع از احكام و مسائل حقوقى كه جاى خود دارد ، ويژگىها و مزاياى ديگر لازم است كه ظاهرا رضى آن امتيازات و مزايا را بيشتر يا بهتر داشته است و الّا با وجود مرتضى برادر بزرگتر چطور مىتوان تصور كرد كه اين مسئوليت‌ها به برادر كوچكتر محول شود ؟ بويژه آنكه اين مقامات پس از وفات شريف رضى به برادرش مرتضى ، انتقال يافته است . و مؤلف عمدة الطالب مىنويسد : محمد بن ابى احمد حسينى ، شريف با جلالت ، ملقّب به رضى ، دارندهء حسب و نسب عالى مكنّى به ابى الحسن ، نقيب نقبا ، صاحب فضائل معروف و مكارم مشهور ، مردى سخت‌كوش كه هيبت و جلالت ، ورع و عفّت در وجود او نهفته و نسبت به خانواده و عشيره‌اش مهربان و دلسوز بوده است . بارها نقابت طالبيان را عهده‌دار
هامش
( 80 ) وفيات الأعيان ، ابن خلكان متوفى بسال 681 ، 4 ، 414 تحقيق دكتر احسان عباس چاپ دار صادر بيروت . ( 81 ) يتيمة الدهر في محاسن اهل العصر ، ابو منصور عبد الملك بن محمد بن اسماعيل ثعالبى ، نيشابورى متوفى در سنة 429 . 3 ، 132 ، چاپ دار الكتب العلميه ، بيروت . ( 82 ) الغدير ، عبد الحسين امينى نجفى ، 4 ، 209 .