باشد نفس را در تحصيل آن كمال .
و منتهاى آن كمال آن است كه : بداند و بشناسد هستى را همچنانكه هست ، و فراهم آورد جميع موجودات را در نفس خود ، و جمع كند همهء كائنات را در عالم خويش ، جمعيّتى از شايبهء تفرقه مبرّا و احديّتى از زنگ كثرت مُعرّا ، « 1 » و از اين جهت است كه ايزد بىهَمال « 2 » در نهاد او از اصول عوالم سه گانه ، اعنى عقل و خيال و حسّ مثالى گذاشته ، و از هر يك از اينها به جهت او نصيبى ارزانى داشته تا اين كه روز به روز هر يك از اعضا و قوى را به جاى خود به كار فرمايد و رفته رفته اخَسّ را مسخّر اشرف نمايد ، و آخر الامر چنان شود كه از گريبان همهء كاينات سر برزند و از او هرچه از هر كدام سرزند سرزند و در حقيقت جان آسمان و زمين و روح جميع موجودات بالا و پايين گردد .
و اين نه جاى تعجّب است ، چه حقيقتِ انسان با وجودِ وحدت و بساطت كمال جامعيّت دارد به حيثيّتى كه مشتمل بر اصول موجوداتِ عالَم كون و فساد ، اعنى حيوان و نبات و جماد هست و كار هر يك از اينها از او صادر مىشود . پس چرا نتواند بود كه در سلوك راه خداى عزّ و جلّ ، هرگاه بر صراط مستقيم ساير باشد به جايى رسد كه جامعيّتش از اين بيشتر و شمولش از اين زيادهتر شود . و پوشيده نيست كه بىپيروى عمل و شرع به اين مقام عالى توان رسيد . و به دستيارى علم و عمل اين خلعت زيبا توان پوشيد .
و حكمتِ تسلّط طبع بر آدمى آن است كه در اين مدّت خدمت بدن كند و بُنيه را محافظت نمايد تا روح در آن به آسايش تصرّف تواند كرد . پس هرچه منافى و
هامش
( 1 ) - ناپوشيد ، برهنه .
( 2 ) - همال - به فتحها - : همتا ، انباز ، مثل و مانند .