از بهر فساد و جنگ جمعى مردم * كردند به كوى گُمرهى خود را گم
در مدرسه هر علم كه آموختهاند * في القَبرِ يضرّهم ولا ينفعهم
و بالجمله ، مشاهدهء اين قِسم امور باعث فتور « 1 » در عزم نَوّابِ اشرف شده آنچه مىخواستند از ترويج مراسم شرع مطهّر الهى و باز ايستادن از منكرات و نواهى به فعل نيامد .
بعضى از اذكيا و ديده وران كه در خدمت ايشان مىبودند اگرچه به حدس و فراست ، حقيقت امر را مىدانستند امّا چون از اصطلاحات علماى عوام كه شياطين الانس روزگارند بى خبر بودند نصرت و اعانت نمىتوانستند نمود . چه با اين طايفه كه اهل جدلند به اصطلاح ايشان گفت وگو توان كرد . و بندهء كمترين خود مرد معركهء جُهّال و فارِس « 2 » ميدان جدال نبود ، از سلامتِ گوشه گيرى و عافيتِ عزلت بريد و [ به ] آنچه در گمان بود كه به دل آن تواند شد نرسيد ، غريب و تنها در ميان « 3 » اعدا گرفتار شد ، نه ناصرى و نه معينى و نه آسايش دنيا و نه رواج دينى .
نه اهلِ دلى كه بشنوم زو رازى * نه هم نَفَسى كه باشدم دم سازى « 4 »
هامش
( 1 ) - سستى ، خستگى . يعنى : با اينكه اين سخنان بىمورد موجب سستى در ارادهء شاه گرديد ولى خواستهء ايشان به انجام نرسيد .
( 2 ) - يكّه تاز .
( 3 ) - الف : « ميدان » .
( 4 ) - در بخش رباعيّات ديوان مؤلّف رحمه الله اين گونه آمده است :نى اهل دلى كه بشنوم زو رازى * نى هم نفسى كه باشدم دمسازىكى باشد كى ، كه با پر و بال فنا * در عالم لا مكان كنم پروازى