كسى تواند فهميد كه صاحبِ دل باشد ، يا گوش فرا دارد و از گوينده شنود ، نه از خبر دهنده ، يعنى از اهل شُهود و حضور بود نه غايب و دور ، [ و ] غير اين دو نتواند فهميد ،
« إِنَّ فِي ذلِكَ لَذِكْرى لِمَنْ كانَ لَهُ قَلْبٌ أَوْ أَلْقَى السَّمْعَ وَ هُوَ شَهِيدٌ
« 1 » » .
قصّهء عشق سروديم بسى * سوى ما گوش نيانداخت كسى
نالهء بيهده « 2 » تا چند توان * كو درين باديه فرياد رسى
نيست در روى زمين اهل دلى * نيست در زير فلك همنفسى
نيست در باغ جهان جز خارى * نيست در دور زمان غير خَسى
به سراپاى جهان گرديديم * آشناى دل ما كيست « 3 » كسى
رفته رفته زِ بَرِ ما رفتند * نيست جز ناله كنون همنفسى
بس دُر سرّ كه به منطق سُفتند * قدر آنها نبدانست كسى
جانشان بود ز صحراى دگر * تنشان بود مر آن را قفسى
[ نيست اكنون اثرى از تنشان * نيست اصلًا زِرَوانْشان نفسى « 4 » ]
نيست از شعلهء دِلْشان شررى * نيست از آتش جانْشان قَبسى
تنشان خاك شد و رفت به باد * شد روان نيز روان سوى كسى
نه از آن قافله گَردى پيدا * نه نشانى نه صداى جَرَسى
هامش
( 1 ) - سورهء ق : 37 . : « هرآينه در اين [ سخن كه گفته شد ] يادكردى است براى آنكه او را دل ( عقل بيدار ) باشد يا گوش فرا دارد و حاضر باشد » .
( 2 ) - الف و ب : « بيهوده » .
( 3 ) - الف و ب : « نيست » .
( 4 ) - در ديوان : « نيست اكنون ز روانشان نفسى » .