آزاذمردست دعوى مىكنم از جهت وى كى پانصد دينار زر سرخ مجرد تمامعيار به وزن شهر رى كى وى را ازين جوانمرد كى شوهر اوست ستذنى است دين [ 105 ] حال . مولانا اشارت فرمايذ تا ادا كنذ قاضى فرموذ كى جواب چيست جوانمرد [ 106 ] گفت آفتاب معدلت مولانا بسحاب رشوت و حجاب تبطيل « 18 » پوشيذه مباذ مرا بوى هيچچيز داذنى نيست [ 107 ] قاضى باثبات بينت اشارت فرموذ عدول حاضر بوذند وكيل گفت گواهان [ 108 ] حاضرند فلان و فلان قاضى استشهاد كرد [ 109 ] همه بيك نسق و يك كلمه گفتند گواهى مىدهيم كى اين آزاذمرد را بموجب اقرارى كى ازو صادر شذه است پانصد دينار زر سرخ صحاح مجرد تمامعيار بشهرويه [ 110 ] بنت فلان كى در مجلس شرع حاضرست داذنيست دين حال . قاضى شهادت ايشان بقبول تلقى كرد و الزام فرموذ [ 111 ] زر ادا كنذ يكى از وكيلان [ 112 ] گفت دقيقه شرعى باقيست و آن آنست كى شهود را بپرسند تا اين آن زنست يا نه و نام و نسب او مىشناسند يا نه [ 113 ] . قاضى گفت زنرا مىشناسيذ گفتند بنگريم تا اوست يا نه پس نزديك زن آمذند تا سحاب نقاب از آفتاب روى او دور كنند [ 114 ] و بنگرند تا اوست يا نه جوانمرد [ 115 ] گفت چه خواهند كرد با آن سر پوشيذه . وكيل گفت زنرا برهنهروى و مكشف [ 116 ] القناع بنگرند تا خوذ مىشناسند يا نه كى شريعت درين موضع بديذن اجازت فرموذه است . جوانمرد [ 117 ] چون اين سخن بشنيذ
شرح
( 18 ) - تبطيل : عاطل كردن چيزى - ضايع كردن چيزى ( لغتنامه )
هامش
[ 105 ] - مر : درين
[ 106 ] - مر : جوامرد
[ 107 ] - مر : جوامرد گفت مرا هيچچيز دادنى نيست
[ 108 ] - مر : شهود
[ 109 ] - مر : فرمود
[ 110 ] - مر : بمنكوحه خويش شهرويه
[ 111 ] - مر : كى
[ 112 ] - مر : وكلا
[ 113 ] - مر : و آن آنست كى شهود بعرفان اين سرپوشيده مخاطب شوند تا خود معرفت ايشان به او و نام و نسب او حاويست يا نى .
[ 114 ] - مر : دور كنند
[ 115 ] - مر : جوامرد
[ 116 ] - مر : كشف
[ 117 ] - مر : جوامرد