را . فرخنده بمهمى از مهمات خويش از راه بام به خانه همسايه مىرفت گذرش بر بام عاشق افتاذ بروزن فرونگريست شوهر خواهرخوانده خوذ را ديذ با دخترى شكرلب سيمينبر [ 76 ] خلوت ساخته و در حسن رخسار و لطف چهره او واله گشته و متحير مانده حالى مهم خويش مهمل گذاشت و بنزديك شهرويه آمذ و گفت برخيز تا شوهرت را [ 77 ] بينى با گلاندامى روى درروى كرده است و با زيباخرامى گلگونگوى عيش در ميدان معاشقت انداخته . شهرويه برفور برخاست و با خواهرخوانده در راه افتاذ چون بر بام آمذ بروزن فرونگريست شوى خوذ را ديذ با ماهروئى [ 78 ] تنها نشسته و در رخساره او چون شيفتگان نظاره ميكرد سر بفرجه روزن فروبرد و بآواز بلند گفت :
بيت
با مهروئى نشستهءى روىبروى * من موىكنان در طلبت كوىبكوى [ 79 ]
خيز اى بىوفاى بىآزرم [ 80 ] ناجوانمرد [ 81 ] بىشرم كى بعد ازين ميان من و تو موافقت ازدواج ممكن نخواهد گشت و مصادقت [ 82 ] زناشوهرى ميسر نخواهذ شذ . دريغ آن عمر نازنين كى در هواى تو بىوفا صرف كردم و از صحبت تو هيچ لذت و فايده [ 83 ] نيافتم .
بيت
نالانم از تغابن عمرى كى صرف شذ * جائى كزو نه منفعتم بوذ و نه منال
جوانمرد [ 84 ] چون مفاوضه منكوحه خوذ [ 85 ] بشنيذ و سخن او كى از سر درد دل تمام مىگفت استماع كرد عرق شرم و خوى خجلت [ 86 ] از رخسار وى چكيذن گرفت و الحق واقعهء شنيع
هامش
[ 76 ] - مر : سيم عذار
[ 77 ] - مر : شوى خوذ را
[ 78 ] - مر : مستوره
[ 79 ] - ملى : ملك . مر :با مهرويان نشسته روياروى * . من موىكنان در طلبت كوياكوى .[ 80 ] - ملى : بىوفا و بىآزرم
[ 81 ] - مر : ناجوامرد
[ 82 ] - مر : مصالحت
[ 83 ] - مر : فايدت
[ 84 ] - مر : جوامرد
[ 85 ] - مر : خويش
[ 86 ] - مر : خجالت