قواعد محبت رسوخ يافت و مراسم الفت استحكام گرفت و از جانبين اخلاص ثابت گشت و صفا ظاهر شذ كتمان سر و كشف نفاق يك مزاج دارذ و اخفاء راز و اظهار خصومت يكرنگ بوذ [ 48 ] . دوستى دو رنگى برنتابذ و اخلاص باخفاء راز راضى نباشذ اكنون مدتيست تا عشق دخترى ماهروى سروقد سمن خد گلعذار خورشيذ رخسار با جان من چنان شذه است كى گوئى عشق او و جان من هر دو از يك گل سرشتهاند [ 49 ] و يار و دل دردناك من [ 50 ] هر دو از يك طينت منجبل گشته .
رباعيه
زان روى كى عشق از دو جهان حاصل ماست * گوئى گل ما ز عشق و عشق از گل ماست
از غايت عشق فرق مىنتوان كرد * كاندر دل ماست دوست [ 51 ] يا خوذ دل ماست
چه گويم كى چه مايه رنج و آسيب و غصه و نهيب و درد دل و سوز جگر و كاهش جان و گدازش تن بر من گذر كرده است تا آن حور بهشتى با من آرام گرفته است و آن آهوى دشتى با من رام گشته [ 52 ] و اينك اين لحظه خانه را مخلد [ 53 ] خواهد ساخت و كاشانه را بهشت خواهد كرد . خواستم تا از دولت مواصلت او ترا نيز نصيبى بوذ و از نعمت مشاهدت او نظرت [ 54 ] را بهرهء حاصل آيذ . شاپور جوانمرد گفت [ 55 ] در مذهب آزاذمردى و شريعت فتوت نظر در معشوقه دوستان حرامست و مخالطت [ 56 ] با كسان دوست در دين آزاذگى و ملت جوانمردى [ 57 ] شرك محض و كفر صرف . چگونه روا دارم كى كسى كى نتوانى ديذ كى ديذه نرگس در وى نگرذ و زبان سوسن بذكر او جارى گردذ من با او در سخن آيم [ 58 ] و چهره او را در نظر آرم [ 59 ] .
هامش
[ 48 ] - مر : نمايذ
[ 49 ] - مر : سرشته شذهاند
[ 50 ] - مر : يار و دل من
[ 51 ] - مر : يار
[ 52 ] - مر : شذه
[ 53 ] - مر : خلد
[ 54 ] - ملى : نظر را
[ 55 ] - مر : آيذ جوامرد گفت
[ 56 ] - مر : و مجالست و مخالطت
[ 57 ] - مر : جوامردى
[ 58 ] - مر : من با او مجالست و محادثت پيوندم
[ 59 ] - مر : مشاهدت و ملاحظت نمايم