ميان ايشان موافقتى در غايت محاسن قائم بوذ و زنا - شوهرى [ 40 ] در كمال لطافت [ 41 ] ثابت . شهرويه صاحب ثروت و كامل نعمت بوذ و شاپور كريمخلق و سخىطبع . هرگز خانه او از مهمان خالى نبوذى و دست او از بذل و احسان نياسوذى [ 42 ] .
بيت
فلا ينفك يسأل عن مقل * ليغنى بالسوال عن السوال « 9 »
شهرويه چون بجمال او مشعوف بوذ و بحسن معاشرت او متمتع نعمت از وى دريغ نمىداشت و او را از سخاء بافراط منع [ 43 ] نمىكرد و هرگز شاپور جوانمرد بىرضاى او [ 44 ] اجابت ضيافت دوستى نكردى و در هيچ دعوى و جمعيتى [ 45 ] بىاستصواب او [ 46 ] قدم ننهاذى . ازين جهت ميان ايشان مفسدان و شريران مجال مفسدت و امكان وقيعت نمىيافتند و بناء صحبت چون بر قواعد اتحاد و يگانگى بوذ بتبر مفسدت منهدم نتوان كرد و قاعده الفت چون بر مبانى [ 47 ] موافقت باشذ بميتين « 10 » غمز « 11 » رخنهپذير نگردذ تا روزى اتفاق افتاذ كى دوستى مخلص و مصاحبى موافق از جمله رفيقان و ياران شاپور جوانمرد او را استدعا كرد بضيافت . آزاذمرد اجابت نموذ و شهرويه را آگاهى نداذ و از وى استيذان آن دعوت نكرد و با دوست روانه شذ چون به خانه رفيق درآمذ خانه خالى يافت و از امارات مهمانى و علامات دعوت هيچ چيز نديذ . گفت اى فلان چه حالتست و مرا چرا خواندهءى . رفيق گفت اى دوست يگانه و يار مشفق و محب صادق و براذر مهربان سر سينه و راز دل از تو پنهان نتوان كرد كى چون ميان دو دوست
شرح
( 9 ) - پيوسته در جستجوى تنگدستى درمانده بود تا درهاى نياز بر وى بربندد و از اظهار نياز و درخواست بازش دارد .
( 10 ) - ميتين با كسرهء نخست و سوم : ميلى است آهنين كه سنگتراشان بدان سنگ تراشند ( انندراج ) .
( 11 ) - غمز : نمامى و سخنچينى كردن و ببدى كسى شتافتن ( آنندراج )
هامش
[ 40 ] - مر : مباعلتى
[ 41 ] - ملى مر : لطائف
[ 42 ] - مر : مفارقت ننموذى
[ 43 ] - مر : سخامنع
[ 44 ] - مر : شهرويه
[ 45 ] - مر : هيچ جمعيتى
[ 46 ] - مر : استصواب راى او
[ 47 ] - مر : ميان