فاجر مىدهذ . سوگند ياذ كرد كى من دختر بوى آنگه دهم كى از بيضه آن لقلق كى برين درخت عادى آشيانه دارذ زاغى سياه برآيذ و نگر تا تو از اين معنى مرتدع « 32 » نشوى و اين حديث ترا غريب ننمايذ كى اين نيك آسانست و بغايت سهل فردا خايهء زاغى طلب كن و بر درخت رو و ببيضه لقلق مبدل گردان و قرب بيست روز پيرامن اين صومعه مگرد چون لقلق بچه بيرون آرذ زاغ بوذ دلاله بپذر من فرست و مرا خواستارى كن كى وى تكذيب سوگند روا ندارذ تزويج لازم افتذ و مناكحت ضرورى شوذ باغبان بچه را تدبير دلارام موافق نموذ زمين ببوسيذ و بازگشت .
ملكزاذه بكنار روزن آمذ . پرىرخ پذر را بيذار كرد و گفت باز آن فسادانگيز نابسامان آمذه بوذ و من چون از آن شيوخ كى اوتاد و اقطاب زميناند شنيذه بوذم كى وى از بلندى فروافتذ وى را بطريق صالح بر آن داشتم كى برين درخت عادى روذ و قصه بيضه زاغ و لقلق با پذر شرح داذ و ملكزاذه جمله مىشنيذ و هر دم مهرش تازهتر مىشذ و عشقش زيادت مىگشت [ 117 ] پس بقصر بازآمذ و اين حديث را با هيچ آفريذه نگفت . چون صبح صادق سر از جيب افق برزذ و جهان [ 118 ] از پرتو هور پرجوهر نور گشت [ 119 ] باغبان بچه در آن حوالى آشيانه زاغى بدست آورد كى در آن نزديكى بيضه نهاذه بوذ . از آشيان زاغ بيضه برگرفت و بر ساحل دريا بقرب صومعه زاهد در محاذات قصر ملكزاذه درختى بوذ سر از غايت رفعت [ 120 ] بجوار عيوق رسانيذه و از كمال رسوخ بيخ در قعر زمين محكم كرده [ 121 ] .
بيت
و سرجة تربى بنجد مهدلة * اغصانها فى غدير ظل يرويها « 33 »
شرح
( 32 ) - مرتدع : بازايستنده از كارى ( معين ) بازگردنده ( متن اللغه ) بدين مواعظ منزجر نشد و بدين تنبيهات مرتدع نكشت ( جوينى ) لغتنامه
( 33 ) - چه بسيار درخت تناورى ، در سرزمين نجد پرورده مىگردد . شاخسارانش بر آبگيرى فروآويخته كه پيوسته تروتازهاش مىدارد . ( در مورد سرجة و تناورى آن رك لسان العرب )
هامش
[ 117 ] - مر : مىافزوذ
[ 118 ] - مر : دامن جهان
[ 119 ] - مر : شذ :
[ 120 ] - مر : ارتفاع
[ 121 ] - مر : فروبرده