باغبانزاذه خوشدل و خرم بيامذ و از هوس دختر چون باذ بر آن درخت دويذ [ 122 ] . چون دست در آشيان برد تا بيضه مبدل [ 123 ] گردانذ لقلق همان لحظه گرزه مارى از دامن كوه بمنقار برگرفته بوذ و بآشيانه آورده تا با عيال خويش به كار برذ . دست باغبان بچه و سر مار هر دو در آشيان بهم باز خوردند [ 124 ] مار دندان بدست او فروبرد . از هول آن زخم از درخت [ 125 ] سرنگون به دريا افتاذ و بدوزخ رفت و حديث آن هر سه شيخ راست شذ . ملكزاذه چون آن حالت مشاهدت كرد و آن كرامت معاينه بديذ او را عبرتهاى فراوان حاصل آمذ و گفت منت خذاى را كى فضيلت عفت من مرا از امثال اين فضيحت آمن [ 126 ] گردانيذ پس چون روزى چند برين واقعه برگذشت ملكزاذه زاهد را بخواند و دختر را خواستارى كرد . زاهد گفت دختر من شبستان ترا نزيبذ و وى درويش بچه است و بشرائط خدمت ملوك رفتار [ 127 ] نتوانذ نموذ و از وى جز خدمت معبود كى نجات نفس در آنست كارى نيايذ و مرا بذين سبب از خدمت شما شرمسارى رسذ . ملكزاذه گفت رغبت ما بمصاهرت [ 128 ] او نه از براى خدمتست چه پوشيذه نيست كى آن كار را در پرده ما فراوانند . اما بسعادت بركت و يمن عفت و كمال عصمت و غايت صيانت او ، راغبم و از چون توئى [ 129 ] غريب و بديع نمايذ كى سر از كارى كى صلاح جانبين بذان منوط باشذ بپيچى و گردن از امرى كى خير دو جهان بذان متصل بوذ بتابى . زاهد گفت ابدال كى با [ 130 ] من مصلحت دارند چنين گفتهاند كى دختر تو بانوى شبستان ملكزاذه گردذ . اما حالى را اين سخن پوشيذه مىبايذ داشت و اين كار در توقف انداخت كى اگر از تو بذين مصاهرت ابتدا روذ پذرت پاذشاهست اين مناكحت و مقاربت را با منصب كامگارى و شهريارى خويش
هامش
[ 122 ] - مر : بردويد
[ 123 ] - مر : بدل
[ 124 ] - ملى : هر دو بهم بازخورد در آشيان
[ 125 ] - مر : فروبرد از درخت
[ 126 ] - مر : فضايح و مخازى آمن
[ 127 ] - مر : قيام
[ 128 ] - مر : بمصاحبت
[ 129 ] - مر : و از تو
[ 130 ] - ملى : كبا