مفسد وقح « 27 » و شوخ و شرير و فتانست فتنه برخيزد و بدنامى حاصل آيذ . برخيز كى هنوز ملك شب باقيست [ 97 ] و طليعه سپيذه پيذا نشذه تا ازين وطن بوطنى ديگر رويم و ازين موضع بموضعى ديگر نقل كنيم چه هرجا كى مقام كنى و در هر منزل كى توطن سازى روزگار همان روزگار باشذ [ 98 ] و مردم همان مردم .
بيت
الدهر اوله شبه آخره * ناس كناس و ايام كايام « 28 »
زاهد چون اين فصل استماع نموذ استمتاع او بتنزه آن بقعه تغيير و تنغيص پذيرفت و بانديشه فروشذ [ 99 ] تا بر دفع آن واقعه اقبال چگونه نمايذ و شر آن حادثه چگونه دفع كنذ . ناگاه سه شخص از اكابر ابدال و اماثل اوتاد كى از كمال طهارت [ 100 ] ذيل و صفاء سينه و نقاء جيب در تنسك [ 101 ] و تعبد خوذ را قرين سالكان ملكوت و رفيق مجاوران قدس گردانيذه بوذند و ببوارق تأييد الهى آن درجه حاصل كرده كى دروديوار ايشان را حجاب نكردى . پيش زاهد حاضر شذند . چون در وى نگاه كردند دل بمصالح اسباب دنيا مشغول ديذند [ 102 ] و خاطر بمراعات مصلحت فرزند مستغرق . گفتند نهاذ وجود تو اندكى متغير مى - بينيم و آينه عبادت تو پارهء متكدر . حال چيست . زاهد قصه با ايشان در ميان نهاذ [ 103 ] و گفت باستصواب رأى شما امشب ازين موضع حركت خواهم كرد كى در زلف حال پريشانئى بذين صفت حادث شذ و در پرده نام و ننگ رخنهء بذينگونه واقع گشت .
گفتند بر جاى باش و به طرفى ديگر بيرون مرو كى قضاى الهى
شرح
( 27 ) - وقح : بيشرم و بىحيا ( ناظم الاطباء )
( 28 ) - اين جهان آغاز و انجامش بهم ماننده است . و در هر زمان ، مردمى چون مردم پيشين و روزگارى همانند روزگار گذشته پديدار گردد .
هامش
[ 97 ] - مر : اندكى مانده است
[ 98 ] - مر : است
[ 99 ] - مر : فرورفت
[ 100 ] - مر : كى به طهارت
[ 101 ] - مر : از كمال تنسك
[ 102 ] - مر : يافتند
[ 103 ] - مر : بريشان عرض كرد