را رد و منع متصور نيست دختر [ 104 ] تو زن اين ملكزاذه خواهذ بوذ كى اين قصر و بوستان بوى موسومست و كار ايشان ببركت عفتى كى در نهاذ هر دو موجودست و بيمن صيانتى كى در ذات هر دو مركب باعلى عليين رسذ و از زندگانى تمتعى عظيم بيابند [ 105 ] . اما حال باغبان بچه اگر خواهى مستوفى بگوئيم كى از شومى شره و اصرار بر شهوات و ارتكاب بر انواع فسق بچه خواهذ رسيذ . زاهد گفت خاطر را بدانستن حال او التفاتى تمامست ايراد بايذ كرد . آنكس كى ازيشان بكرامت و نور فراست فروتر بوذ گفت او بذين نزديكى از بلندئى فروافتذ . آن ديگر كى درجه او ازين بلندتر بوذ و از آن ديگر پستتر گفت از بلندى فروافتذ و مارش زخم زنذ . سيمين كى [ 106 ] بمرتبت منيفتر و درجه عالىتر داشت در انواع كرامت [ 107 ] و فراست ، گفت مارش بزنذ و از بلندى فروافتذ [ 108 ] و در دريا غرقه [ 109 ] شوذ . ملكزاذه مفاوضات ايشان جمله بشنيذ ابدال برفتند [ 110 ] و وى بقصر خويش بازآمذ و هيچ آفريذه برين سر مطلع نشذ . دختر چون سخن ابدال بشنيذ با خوذ گفت ايشان بنور الهى اسرار درون دلها بينند . حديث ايشان از جاده صدق و راستى منحرف نشوذ اگر امشب آن ناپاك بر بام صومعه آيذ او را بر بلندى فرستم كى اگر فروافتذ تا بدرك اسفل از جهنم هيچ جاى بازنايستذ . آن روز باغبانزاذه همه روز منتظر بوذ كى معشوقه كس فرستذ ببشارت كى رضاى پذر حاصل كردم . چون كس نيامذ بغايت متألم شذ . پس چون سلطان [ 111 ] مشرق در تتق افق متوارى شذ و ملكه شب بر حجله مشكين نشست و ستارگان از پرده ظلام چون جواهر بر روى پلاس درخشان شذند .
شعر
و من ليلة دهماء ما فازت بغرة * من البدر لم ترزق حجولا من الصبح
هامش
[ 104 ] - ملى : و دختر
[ 105 ] - مر : يابند - ملى : مستوفى يابند
[ 106 ] - ملى : سوم كى .
[ 107 ] - ملى : در كرامت
[ 108 ] - مر : بيفتد .
[ 109 ] - مر : غرق
[ 110 ] - مر : ناپديذ شذند
[ 111 ] - مر : خاتون