كان صغار الشهب فوق ظلامها * لالى غواص نثرن على مسح « 28 »
باغبانزاذه تشنهء وصال دلبر بوذ . دشنه برگرفت و روى بصومعه نهاذ و بكمند بر آن بام بلند رفت [ 112 ] و ملكزاذه در [ 113 ] عقب وى با تيغ تيز برفت و بموضع معهود متمكن شذ و متستر « 29 » بنشست . باغبان بچه بر روى روزن تكيه زذ و پارسا دختر را آواز داذ و گفت [ 114 ] ديذى كى وعده خلاف فرموذى و مرا بسخنان چرب و شيرين چون كودكان فريبى سره داذى ، اين است آئين مروت و طريق آزادگى . امروز همه روز در آتش انتظار مىسوزم [ 115 ] و به آب ديذه و فواره اشك خاك بوستان گلگون مىگردانم تا باذ پيغام تو كى آرذ . عدم التفات فرموذى و از حديث دوشين اعلام ارزانى نداشتى [ 116 ] . اگر عذرى صالح دارى تمهيد كن تا مقبول افتذ . پارسا دختر گفت اى آزاذمرد مرا معلومست كى اگر كسى در سر من و تو مجال مداخلت يابذ راز از پرده بيرون افتذ و ملكزاذه را بجانب من التفاتى تمامست اگر آگاهى يابذ جهان از من و تو بپردازذ . اين كار بصبر و سكونت و آرام و آهستگى راست گردذ و شتابزدگى از امور و اعمال ديوست آهسته بايذ بوذ و تانى و تثبت واجب داشت تا مراد حاصل شوذ . امروز سخن تو با پذر ايراد كردم و انصاف او را نيز بدين مصاهرت مايل يافتم اما از جهت توبيخ و تقريع « 30 » مردم كى گويند زاهد از جاده شريعت عدول كرده است و پاى از منزل كفاءت « 31 » بر كران نهاذه و دختر برندى فاسق و جاهلى
شرح
( 28 ) - از آن دست ، شب تاريكى كه نه سپيدى صبح به آن ارزانى شده بود و نه ماه تمامى در آن ميدرخشيد گوئى ستارههاى تابان كوچك ، بر پهنه تاريكى ، مرواريد - هاى غواصانند كه بر پلاسى سياه گسترده شده است .
( 29 ) - متستر : پوشيده و نهفته و حجاب ساخته ( ناظم الاطباء ) .
( 30 ) - تقريع : سرزنش نمودن و ملامت كردن ( انندراج )
( 31 ) - كفاءت : همتا گشتن و مانند شدن ( ناظم الاطباء )
هامش
[ 112 ] - مر : بر سطح آن قدم گزارد
[ 113 ] - مر : بر
[ 114 ] - مر : و گفت هيچيهيچى و از ان حديث كى هيچى از باذ هوا نواله نتوان پيچى
[ 115 ] - مر : مىجوشم
[ 116 ] - مر : اعلا مىنداذى ( نداشتى )