تا دفع تو واجب داشتى . فارغدل و آسوذه بجاى خويش بازشو كى فردا كار چنانك دل تو خواهذ گزارده آيذ . باغبان بچه ترسيذ كى اگر الحاح بيش كنذ نازنين برنجذ و كار از دست بشوذ و در امكان تدارك نيايذ [ 92 ] . آهسته بازگشت و گفت :
بيت
اگر بپذيريم ورنه [ 93 ] غلامى را كمر بستم * من آن دولت كجا يابم كى تو سلطان من باشى
ملكزاذه مفاوضه ايشان مىشنوذ و هرگاه كى قصد كردى تا بتيغ تيز باغبانزاذه [ 94 ] را گوشمالى محكم دهذ از فضيحت و بدنامى دلارام انديشه كردى و خوذ را بخرذ تمام و عقل كامل بر جاى بداشتى . پس چون باغبان بچه بازگشت ملكزاذه بكنار روزن آمذ و گوش بر فرجه نهاذ و با خوذ گفت اگر اين پرىچهره پذ را آگاه كنذ و اين حديث با وى بگويد عفاف او را حد نيست و ستر او را نهايت نه و اگر كشف اين سر نكنذ و پرده از روى اين راز [ 95 ] برندارذ با باغبانزاده حقيقت موافق باشذ و چنين كس بابت معاشقه ملوك نبوذ . هرچ زوذتر جهان از هر دو خالى بايذ كرد . پس چون پارسا دختر محقق كرد كى باغبان بچه بام خالى گذاشت ببالين پذر آمذ و وى را برانگيخت و گفت :
بيت
برخيز كى بسيار بخواهى خفتن * بنشين بمراد دل كى برخواهى خاست
امروز حديثى با تو گفتم تدارك نكردى و بر عفاف و صيانت و نهفتگى و ديانت خويش اعتماد نموذى و گفتى كس به بام من نيايذ چنانك من به بام كس نرفتم . چون تو فروخفتى آن پريشان ابلهكردار پسر [ 96 ] باغبان بر بام آمذ و دشنه كشيذه و مرا تهديد كرد و گفت اگر سر از دوستى من بتابى سينه پذرت بذين دشنه بردرم و ترا چون برده ازين طرف به طرفى ديگر برم . من انديشيذم كى اگر ترا بيذار گردانم اضطراب كنى و آن نابسامان
هامش
[ 92 ] - مر : و كار از دست تدارك درگذرد
[ 93 ] - مر : گرنى
[ 94 ] - مر : بچه
[ 95 ] - مر : كار
[ 96 ] - ملى : ابله پسر