دوست [ 83 ] بازگردذ ممتنع باشذ و من خوذ بر آن بوذم كى طريقى صالح بدست آرم و سخن تو بنيكوتر وجهى با پذر در ميان نهم تا او بداماذى ترا قبول كنذ و سايه همت بر تو اندازذ تو خود بىخرذگى [ 84 ] كردى و قدم از دايره ادب بيرون نهاذى و اگر و العياذ بالله وى آگاه شوذ از حركت تو نيك برنجذ و قصه اين حال بملكزاذه رفع كنذ ترا بيم سر باشذ و دل من طاقت تحمل آزار تو ندارذ [ 85 ] . تو هم ازين راه كى آمذى بازگرد چنانك اين حال مخفى مانذ و كس را بر آن اطلاع نيفتذ [ 86 ] تا من بامداذ بطريقى كى دانم پذر را خشنود گردانم و اجازت نكاح حاصل كنم تا با يكديگر عمرى خوش و زندگانئى تازه بگذرانيم [ 87 ] . باغبان بچه گفت ملكزاذه را امروز نظر بر جمال تو آمذه است و مىانديشم كى عشق تو با او همين عمل كرده باشذ كى با من و اگر او بمطالبت تو پاى در ميان نهذ مرا دست از مراد كوتاه مانذ خواهم كى با [ 88 ] من عهد كنى و مرا واثق گردانى تا چون استظهارى حاصل آيذ و اعتمادى يابم خوشدل و ساكن بآرامگاه خويش بازروم . دختر گفت هيچچيز در كماليت نفس قادحتر از دروغ نيست [ 89 ] و كذب و بذقولى در فضائل نفس آدمى همچنانست كى آتش در مفاصل نى . چندانك آتش در اجزاء نى تباهى و فساد پيذا آرذ كذب و دروغ در نهاذ آدمى خلل و زلل ظاهر گردانذ . هيچ صفت آدمى را مذمومتر از دروغ نيست و هيچ نعت نفس را قبيحتر از كذب نه . چگونه روا دارم كى با [ 90 ] چندين طاعت و عبادت كى از من در وجود آمذه است و چندين شب در تنسك و تعبد با روز كردهام ، حسنات نفس خوذ را آلوذه دروغ گردانم تا بسيئات مبدل شوذ و اگر موافق تو نبوذمى و در بند مراضى تو نيستمى پذر را آگاه كردمى [ 91 ]
هامش
[ 83 ] - مر : محبوب
[ 84 ] - ملى : بىخوردگى
[ 85 ] - مر : كى تحمل آزار تو كنذ
[ 86 ] - مر : ممكن نگردذ
[ 87 ] - مر : مىگذرانيم
[ 88 ] - ملى : كبا
[ 89 ] - ملك : دروغ نيست چگونه روا دارم
[ 90 ] - ملى : كبا
[ 91 ] - مر : كنمى