الشهوة . تا سفاهت و جهل نباشذ حكمت ظاهر نشوذ و تا هراس و بددلى نبوذ شجاعت پيذا نگردذ و تا ظلم و ستم موجود نبوذ عدل مستور مانذ و تا شره و شبق شهوات بدنى نباشذ عفت را نتوان دانست پس از نتايج ميامن عفت و فوائد آن داستان پارسا دخترست با پسر باغبان كى اين از لزوم [ 39 ] عفت و صيانت بانوى كشور شذ [ 40 ] و آن از شومى شره و فسق سرنگون به دريا افتاذ .
حكايت : متون صحائف و بطون دفاتر ناطقست بذانك در حدود خزر پاذشاهى بود قيطور نام ، در جود و عدل منفرد و در سخا و انصاف يگانه و در فنون عقل و علم از ابناء زمانه ممتاز و برسوم فضائل و قوانين آداب ملوك در روزگار غريب . گوئى اين ابيات در وصف او گفتهاند :
شعر
تفردت بالاحسان و الفضل و الحجى * فكنت غريب الدار و الجنس و العرض « 9 »
يلوذ بك العافى مذلا كانه * مريغ تراث منك او مقتضى فرض « 10 »
عدل او رقاع « 11 » آن بقاع را بفرزين بند « 12 » سياست از شاهرخ فتنه ايمن گردانيذ و انصاف او پيل را با شير و گرگ را با ميش و گربه را با موش آشتى داذه و دور روزگار در وصف عدل و زبان ايام در نعت انصاف او گفته :
شرح
( 9 ) - يگانه دهر شدى در بخشش و بزرگى و خرد و از بزرگى خانه و مال و ثروت در بين ديگران غريب و بيگانه
( 10 ) - بدبخت پريشان روزگار به تو پناه مىجويد آنسان كه گوئى مردهريگ پدر را از تو خواهانست يا سهم الارث را طالب
( 11 ) - رقاع : جمع رقعه . پارهها ( انندراج )
( 12 ) - فرزينبند : رجوع شود به صفحه 525 حاشيه 35
هامش
[ 39 ] - ملى . ملك : لوازم
[ 40 ] - ملى : شذ