بيت
تو فرزند مائى و زيبا بگاه * تو تاج سرانى و پشت سپاه
خور فيروز زمين ببوسيذ و گفت كار بندگان طاعتست و انقياد و عادت خدم فرمانبردارى و جان سپارى و پيشه خذاونذان و صنعت تاجوران آن كى [ 155 ] بندگانرا بر قدرت دست برد پايگاه دهند و بر وفق عمل پاداش فرمايند و من بنده از جان شيرينتر چيزى ندارم و از عمر گرانمايهتر دستگاهى نمىيابم [ 156 ] براى خدمت شاه جان بر طبق كارزار نهاذهام و بدفع خصمان دولت او عمر در معرض تلف انداخته اگر دولت شاه يارى دهذ بديذه مبارك مشاهده فرمايذ كى بر رقعه معركه تعبيه محكم خصم را به زخم تيغ چگونه بردرم و سر دشمن در پاى سمند شاه چگونه اندازم شاه را بهيچگونه از انبوه حشم حاسد انديشناك نمىبايذ بوذ و از كثرت حشر [ 157 ] دشمن ناكامى تصور نمىبايذ كرد .
شعر
كى فردا من آن گرز سام سوار * كى كردى بمازندران كارزار
به گردن برآرم شوم سوى جنگ * پس آنگه كجا پاى دارذ نهنگ
شاه بر وى آفرين كرد و آن شب خوش و خرم بخفت . بامداذ چون كوس خسرو سيارگان بر در سراپرده افق [ 158 ] بزذند .
كوس جدال از جانبين بكوفتند . خور فيروز شاه را گفت تهور و دليرى و شجاعت و نجدت كارى ديگرست اما فتح و ظفر و پيروزى و نصرت در لواى شهرياران بسته [ 159 ] باشذ و برايت ملوك پيوسته [ 160 ] و صد هزار سوار با خنجرهاى ابدار و نيزههاى جوشن گذار در صف كارزار آن كار نتوانند كرد كى حضور پاذشاه و آنچ [ 161 ] گفتهاند : پشت سپهى [ 162 ] گران سوارى دارذ . حقيقتست و آن سوار جز شاه نتوانذ بوذ كى لشكر بوجود او
هامش
[ 155 ] - مر : آنك
[ 156 ] - مر : نمىبينم
[ 157 ] - ملى : حشم
[ 158 ] - مر : از افق آسمان
[ 159 ] - مر : منعقد
[ 160 ] - مر : متصل
[ 161 ] - مر : انك
[ 162 ] - ملى : سپه