اضطراب بنشست و آشوب تشويش برخاست و ولايت مستخلص شذ و مملكت آرام گرفت شاه از عهده عهد بيرون آمذ و موعود بوفا رسانيذ و دختر را بطالعى سعد و زمانى همايون عقد ببست و خور فيروز را بر ملك حاكم و بر خزائن مالك گردانيذ و چون خور فيروز را بر مملكت پيروز شذ و ولايت در زير نگين گرفت كشندگان براذر را در انتقام و مطالبت ثار بر دار كرد و آتش در دوذمان خصم زذ و سالها در پاذشاهى بميامن فضيلت شجاعت و محاسن وسيلت نجدت باقى ماند . پس شجاعت قوتيست الهى در نفوس پاك و ذوات كامل و انتماء آن قوت نه بقواى حيوانيست و هياكل جسدانى بل اعتزا « 74 » و انتساب آن به حضرت قدس و بارگاه ملكوتيست و قول امير المؤمنين عليه السلام كى در ديباچه اين باب مشروح شذ مصدق اين معنيست و او در خيبر به قوت جسدانى [ 176 ] برنكند و بحركتى كى مدد آن از غذا باشد منقلع نكرد ، بل كى جذا كرد انرا از موضع خويش بقوتى قدسى و حركتى ملكوتى بتوسط نفسى كى بنور الهى روشن بوذ و با شراق بوارق ربانى مضى و اين معنى غريب نيست چه حقيقتست كى او شجاع الهى بوذ و شجاعان الهى اگر دست در كمر كوه كنند برداشتن كوه ايشانرا آسانتر بوذ از آنك نيرومندان جسدانى [ 177 ] را سنگريزه . و منت خذاى را كى نفس پاك و ذات كامل خذاوند ملك ملوك پاذشاه فلك شكوه سلطان سپهر قدرت شهريار ستاره سپاه مظفر الدنيا و الدين قزل ارسلان بن محمد بن ايلدگز رفع الله لواه و ضاعف سناه آراسته است به قوت الهى و نور ربانى و من بنده از براى اتمام اين باب و اختتام [ 178 ] اين داستان برديف شجاعت قطعهء گفتم در مدح ذات شريف تا تتمه سخن را طراوتى پيذا آيذ و هى هذه
سلطان شيرگير و شهنشاه پيلزور * بر تخت جنگ [ 179 ] تيغ تو شاه شجاعتست
شرح
( 74 ) - اعتزاء : بازبستن و منتسب گرديدن ( انندراج ) .
هامش
[ 176 ] - ملى : بقوتى جسدى
[ 177 ] - ملى : جسدى
[ 178 ] - مر : ختم
[ 179 ] - مر : فتح