الحال بوبال اجل گرفتار كنذ . فرخروز مرديست دانا و عاقل و داهى و دبير و فاضل و سخنگوى و زيرك و صاحب هنرى كى صيت او با قاصى وادانى رسيذه است و اثر قلم او بر فضل او گواهى داذه .
بيت
له ترجمان من بنى الماء نبهت * على فضله بالقرب منه الانامل « 61 »
و امروز ملوك و سلاطين باصحاب قلم و ارباب دانش محتاجند [ 140 ] و ايشان را بجان و دلجويان اگر خور فيروز كشته شوذ و او باقى مانذ كار او بفضل و ادب و تربيت قلم بالا گيرذ و تا نه بس دير دوذ از دوذمان ما برارذ و آتش در خاندان [ 141 ] ما زنذ . صواب آنست كى گوئيم كشنده ما فرخ - روزست و قاتل اوست نه خور فيروز و بذين قصاص او را هلاك كنيم و خور فيروز را بگذاريم كى خوذ بجهل خويش بحركتى ديگر مثل اين كشته آيذ . جمله برين سخن همداستان شذند و فرخروز بيچاره را بوسيلت درجه شهادت ببهشت رسانيذند [ 142 ] و خونش چون خون ذبيحه [ 143 ] بريختند .
بيت
دم اموى ليس يسكن فوره * و ما بعده الا الفرار او القتل « 62 »
و چون فرخروز بجرمى كى نكرده بوذ گرفتار شذ خور فيروز خلاص يافت و سوى خانه آمذ با دلى خراب و چشمى پرآب با خوذ گفت [ 144 ] نصيحت براذر مشفق مهربان عاقل دوربين نشنيذم و ترك وطن و هجرت از خانومان اختيار نكردم تا او در سر بىخويشتنى و استبداد من شذ و اكنون جلا از وطن لازم گشت و
شرح
( 61 ) - او را از ماهيان گزارهگرى است ( قلم ) كه با نزديك شدن سرانگشتانش بدان بر فضل او گواهى دهد
( 62 ) - جوشش خون منسوبان به خانوادهء اميه هرگز فروننشيند و از پس آن جز گريز و مرگ چيزى نيست
هامش
[ 140 ] مر : نيك محتاجند
[ 141 ] ملى : خانهدان
[ 142 ] مر : فرستاذند
[ 143 ] مر : ذباح
[ 144 ] ملى : مىگفت