و گفت جز من درين ديار ملك كه توانذ بوذ [ 117 ] و با وجود من دم پاذشاهى [ 118 ] كه توانذ زذ اينك ما با خدمت رجوع كرديم و با حضرت مراجعت پيوستيم تا ملك چه فرمايذ [ 119 ] . عقاب ازين سخن مضطراب شذ و آتش خشم در جگر او زبانه زد [ 120 ] گفت او را به من [ 121 ] نمائيذ تا پر و بال او بچنگال بركنم و روى زمين از وى خالى گردانم . كبوتر در پيشافتاذ و عقاب در عقب وى روانه شذ چون از كوه بهامون رسيذند پاذشاه آن بقعه شاهينى را مىآموخت و كبوترى از دست شاه در پاى او انداخته بوذند . كبوتر شاهين را بعقاب نموذ از غايت خشم چون صاعقه بر وى نزول كرد و شاهين را در زير چنگ خرد بشكست غلامى تيرى انداخت و برو پهلوى [ 122 ] عقاب به يكديگر دوخت . عقاب بدوزخ رفت و مرغان خلاص يافتند و اين مثل بذان زذم [ 123 ] كى كار چون بحيل [ 124 ] و مكر افتاذ در مسكن و مأواى [ 125 ] خويش بهتر دست دهذ و بهيچوجه ترك وطن صواب نيست كى آن داعيه درويشى و جاذبهء ادبار بوذ [ 126 ] و غريب هركجا كى باشذ [ 127 ] خوار و عاجز و بيچاره بوذ و زيردست مردم دنى و فرومايه .
بيت
بيچاره غريب اگرچه اصلى باشذ * اصل و نسب غريب كس نشناسذ
پس يكچندى بر مخاصمت ايشان بگذشت و از جانبين مصادرات و مواقعات « 57 » رفت . روزى خور فيروز بر سر عمارت ملكى رفته بوذ تا بيگاهى آنجا بماند وقت مراجعت با خانه از خصمان او انك رئيس و مقدم و پيشوا و صاحب رأى بوذ تنها در
شرح
( 57 ) - مواقعات : جمع مواقعه باهم بجنگ و محاربه درافتادن ( انندراج )
هامش
[ 117 ] مر : كدامست
[ 118 ] مر : درين بلاد و بقاع دم سلطنت
[ 119 ] مر : مىفرمايذ
[ 120 ] مر : ملتهب گشت
[ 121 ] ملى : با من
[ 122 ] مر : پر و بال و پهلوى
[ 123 ] مر : آوردم
[ 124 ] مر : با حيل
[ 125 ] مر : مأوى
[ 126 ] ملى : ادبير بود
[ 127 ] ملى : كبا شد