و از آن واقعه استفسار واجب داشت [ 107 ] . طيار و حمامه حال و قصه عقاب و بچگان خراجى با وى در ميان نهاذند و آن را به شرحى مستوفى بسمع او رسانيذند چون بشنيذ تبسمى كرد و گفت از ميان انبوه منقطع شذن و بر كوه خانه ساختن چنين كارها نتيجه آرذ از آن جهت كى كوهيان از كمال عقل راهنماى بىبهره باشند و از فوائد خرذ مشكلگشاى خالى اكنون با من عهد كن كى دخترى بزنى به من دهى و اين پرىچهره را در حباله عقد من آرى تا من فردا ترا و او را و جملگى مرغان اين كوه [ 108 ] را از و بال او رهائى دهم [ 109 ] و او را بفيض عقل و نور خرذ در دام اهلاك [ 110 ] اندازم . طيار دختر [ 111 ] بوى داذ و آن شب خوشدل بخفت [ 112 ] . بامداذان چون باز اشهب گردون از آشيان مشرق سر بر زد عقاب بر كنگره كوه انتظار ميكرد تا طيار بچه آرذ كى بذان ناهار بشكنذ . و پس آنگه آغاز صيد كنذ . داماذ طيار را گفت با من بياى تا نزديك عقاب و بچه را همينجا بگذار [ 113 ] و جواب سوال [ 114 ] به من حوالت كن و تو دم دركش تا خوذ چه پيشآيذ . طيار با وى روانه شذ چون نزديك عقاب رسيذند خشم كرد كى چرا بچه نياوردى و برين دليرى ترا كه اجازت داذه است و برين جرأت كه رخصت فرموذه مگر ترا معلوم نيست كى عدول از اوامر و نواهى ملوك چه بلاهاى صعب پيشآرذ و تجاوز از فرموذه ايشان چه كارهاى عظيم نتيجه دهذ .
داماذ گفت اى ملك ما را به خدمت آمذن بىبچه چگونه ممكن گشتى و از نفاذ فرمان تجاوز بپشتى كه تصور داشتى . بچه آورديم درين نزديكى شاهينى از ما بتغلب [ 115 ] و قهر بستذ و چندانك گفتيم به خدمت ملك مىبريم سوذمند نبوذ بر ما جفا [ 116 ] كرد
هامش
[ 107 ] مر : كرد از استكشاف حال استعلام نموذ و در استفسار واقعه مبالغت نموذ
[ 108 ] مر : جبال
[ 109 ] مر : دهيم
[ 110 ] مر : در معرض هلاك
[ 111 ] ملى : دخترى
[ 112 ] مر : خوشدل و خرمخاطر برآسوذ
[ 113 ] مر : عقاب رويم و بچگان را اينجا بگذار
[ 114 ] مر : جواب و سؤال
[ 115 ] مر : متغلب
[ 116 ] مر : ما را جفا