وقت جفت فراز آمذه در پيش نشانده و سرشك خونين بر فرق ايشان مىباريذند مهمان چون آن حال مشاهدت كرد و آن جزع و زارى بديذ استخبار و استفسار واجب ديذ و گفت طريق كرام و شيوه آزادمردان نيست بر روى مهمان دژم بوذن و اگر اين اندوه و استيحاش به جهت نزول منست پرداختهدل بايذ بوذ همين لحظه حركت كنم و گرانى ببرم تا اندوه شما زايل گردد . طيار گفت اى براذر ما به جهت تو تحمل رنجى و تكفل مؤنتى نكشيذيم تا بذان استدلال كنى بر دژم بوذن ما و آنچ ما را گريان و درد زده و پژمرنده مىبينى [ 104 ] بايستى كى اگر هزار درد و غصه از روزگار بر جان ما متراكم بوذى بحضور تو خوش بوذيمى [ 105 ] اما :
عجز
اين نه آن دردست كو هرگز پذيرذ التيام .
و اگر طرفى از احوال ما بر سمع مبارك تو گذر كنذ و شمهء از غصه ما در تحت ادراك تو آيذ بر زندگانى ما بجاى آب از ديذه آتشبارى و ما را با اين دلتنگى و پراكندگى كى هستيم معذور دارى چه اگر از آن محنت كى بر ماست ذرهءى بر سنگ نهند شكافته شوذ و اگر اين بار غم كى ما مىكشيم بر كوه نهند [ 106 ] ستوه گردذ .
بيت
فلو ان ما بى بالحصى قلق الحصى * و بالريح لم يسمع لهن هبوب « 56 »
مهمان چون اين سخن استماع كرد از آن حال استكشاف نموذ
شرح
( 56 ) - اگر درد من بر سنگريزه نهند ، بىتاب گردد و چون بر باد نهند ، از آن پس آواز وزشى از وى به گوش نيايد
هامش
[ 104 ] مر : دردزده و مستوحش و اندوهناك مىبينى
[ 105 ] مر : بحضور تو امشب خوش و خرم بوذيمى
[ 106 ] مر : اندكى بر كوه بندند