بالا رفتى و چون سيل به زير آمذى و بر سر صيد از خيال بديذه خفته زوذتر [ 94 ] رسيذى .
بيت
كالنار فى التصعيد او كالماء فى الت * تصويب او كالطيف فى الالمام
بر حوالى آن جبال و اعالى آن قلال پاذشاهى داشت و حكم سلطنت و تنفيذ اوامر [ 95 ] پاذشاهى او بر طيور آن بقاع جارى بوذ . كبوتران هر ماه دو بچه برآوردندى و چون پرورش داذندى و بچه گشاذه بال و اكنده سينه شذى فديه تن خويش ساختندى و بعقاب داذندى تا بچگانرا بخوردى و ماذر و پذر را آزار نرسانيذى . كبوتران مضطر و بيچاره شذند . طيار حمامه را گفت فضاء جهان بر ما تنگ نيست برخيز تا وطنى جوئيم كى از آسيب جباران و ستم بيداذگران خالى باشذ و كذام زندگانى از آن بتر كى بچهءى كى ميوه دل و قوه بصر و سكينه سينه و راحت روح و آسايش نفس و بقاء ذكر و استظهار خانه و آبادانى دوذه و اعزاز دوست و اذلال [ 96 ] دشمن بوجود او باشذ مىبايذ پرورانيذ و بدست خويش در دم اژدهاى اجل نهاذ و عاقبت ما با اين ظالم ستمكار همچنين [ 97 ] خواهذ بوذ كى جان شيرين در مخلب نامبارك او بخازن قضا سپاريم از آن جهت كى چون روزگار برآيذ و دست پيرى زنجير ضعف بر قواى شهوانى نهذ
بيت
و من صحب الايام شابت قرونه * و شابت له الايام اريا بحنظل « 53 »
ما از بچه كردن بازمانيم و قوت مولده فتور [ 98 ] پذيرذ .
چون بچه نيابذ روى منقار را به خون ما آهار دهذ و به گوشت ما ناهار بشكنذ . حمامه گفت اين سخن درستست اما هركجا كى ما
شرح
( 53 ) - هركس با روزگار يار و همنشين شود ، مويش سپيد گردد . و اين يار ناپايدار و عجوز هزار داماد شهد را در كامش به حنظل درآميزد
هامش
[ 94 ] مر : تيزتر
[ 95 ] مر : وامر
[ 96 ] ملى : اهانت
[ 97 ] مر : همين
[ 98 ] مر : ضعف