هراس لشكريان و استيحاش سواران دردويذ و سم اسب نوشروان بگلاب اشك بشست و بعد از بوسيذن سم سمند ملك برخاست و روى با وطن [ 84 ] خويش نهاذ . نوشروان بر اثر وى مىراند تا بمرغزار [ 85 ] رسيذ آهوكان چون علامت عدل نوشروان بديذند جمله فرادويذند و از تعدى گوران بر چراگاه فرياذ كردند لشكريان تيغ درنهاذند و گورانرا [ 86 ] دستبردى نموذند كى نيز بر امثال آن تعدى اقدام نيارند نموذ . و اين مثل بذان زذم [ 87 ] تا بدانى كى التجا نموذن بسايه ملوك و پناهيذن بدرگاه اكابر بظفر مفضى باشذ و بمراد مشعر . خور فيروز گفت آنچ فرموذى سخن خوب و گفتار راست [ 88 ] و راه حق [ 89 ] و انديشهء درستست اما چون كار بحمايت ديگران مىبايذ كرد و دست در دامن حيلت و مكر مىبايذ زذ حيل و مكر و خدعه و فريب خوذ در مسكن مألوف و مستقر معهود خويش به [ 90 ] بر كار روذ و مگر تو نشنيذهءى كى كبوترى عقابى را بحيلت هلاك كرد و امثال خويش و خانه و بچه را از چنگال قهر و منقار ستم او رهائى داذ فرخروز گفت بازگوى آن [ 91 ] حكايت :
گفت شنيذم [ 92 ] كى وقتى جفتى كبوتر بر كوهى كى در ترفع قلعه آفتاب زيردست قله او بوذى و با بلندى او محل زحل پست نموذى .
بيت
زحل پيش ايوانش لاف علو زد * قضا گفت سودا مپيماى تبرك « * »
آشيانه داشتند نر را نام طيار بوذ و ماده را حمامه [ 93 ] و عقابى كى طيران او در پرواز شهباز آسمانرا طيره كردى و از سرعت پر او در پرواز ديذه گردون خيره ماندى . چون آتش بر
شرح
* تبرك : هر حصار و قلعه را گويند عموما . سبز تبرك يعنى سبز گنبد كنايه از آسمان است هر فلك را نيز تبرك گويند ، نه تبرك يعنى نه فلك و در اينجا فلك زحل موردنظر است كه بالاترين فلك است يك روزه وجه حاشيه درگه تو نيست چندين ذخيرهها كه در اين سبز تبرك است ( شرف شفروه )
هامش
[ 84 ] مر : موضع
[ 85 ] ملى : مرغزارى
[ 86 ] مر : لشكريان به زخم تير و تيغ گوران را
[ 87 ] مر : آوردم
[ 88 ] مر : محمود
[ 89 ] مر : صواب
[ 90 ] مر : بهتر
[ 91 ] مر : چگونه بوذ آن
[ 92 ] مر : آوردهاند
[ 93 ] ملى : حمام