ضعفاست و عدل سلاطين منصف ملجاء ستميافتگان . آن ديگر گفت نه همانا كى نوشين روان اين تجشم « 51 » بكشذ و براى راحت ما رنج بر نفس عزيز خويش نهذ [ 79 ] و اگر ملوك زمين در نفس خويش عادل و داذگر بوذندى و بر رعيت مشفق و مهربان هرگز اقويا بر ضعفا ستم نتوانستندى كرد و خرگوران پاى در چراگاه آهوان نيارستندى نهاذ .
بيت
يقولون فى قتو الملوك جلالة * و ماجل من يرجو حوال « * » الكواكب « 52 »
آهوى زيرك گفت آوازه عدل او در اقطار جهان شايعست و خبر انصاف او در اكناف زمين مستفيض بروم و ظلامه خويش پردازم و اگر اجابت نموذ و فرياذ رسيذ مقصود حاصلست و اگر نه وراى درگاه او درگاهيست كى اگر مظلومى بذان درگاه التجا كنذ و ستميافتهء بذان حضرت انتما سازذ بيك آه ، نه سپاه بگذارذ [ 80 ] و نه شاه و بيك ناله نه ستم مانذ و نه ستمكار . پس از مرغزار بر عزيمت استغاثت روى به حضرت نوشروان نهاذ تا ديوانهوار خوذ را در زنجير معدلت او مالذ . اتفاق را نوشروان با سوارى هزار به شكار گراز آمذه بوذ كى بر كشتزار رعيت تباهى مىكردند و خوكانرا گوشمالى سره فرموذه بوذ [ 81 ] وقت انصراف با مسند مملكت آهوى ديذكى بىاحتراز دواندوان روى بلشكر نهاذه بوذ و بىهراس در ميان سواران خرامان شذه شاه لشكريانرا گفت اين بيچاره را زحمت مرسانيذ كى غالب ظن آنست كى بداذخواهى [ 82 ] مىآيذ همانا سبعى ضارى بر سر او تاخته است يا ظالمى قوى بر آشيانه او تركتازى [ 83 ] كرده . آهو بى
شرح
* مر : نوال
[ 80 ] مر : گذارد
[ 81 ] ملى : سره داذه
[ 82 ] مر : بدادخواه
[ 83 ] مر : ترك و تاز
( 51 ) - تجشم : بر وزن تفعل . رنج و مشقت كشيدن ( انندراج )
( 52 ) - گويند بزرگى در خدمتكارى بشاهان است و هركس به گردش ستارگان اميد بندد بزرگ نگردد
هامش
[ 79 ] مر : ما نفس عزيز خويش برنجاند