و از هجوم مرگ بغايت انديشناك اكنون چون شما را مىبينم كى اگر دشمن قصدى پيوندذ بر مدافعت آن اقدام توانيذ نموذ و بر مقاومت خصوم ابتدار « 29 » توانيذ جست شربت مرگ بر من گوارنده است و ضربت اجل آسان چنانك بر هدبه عذرى بوذ از فعل منكوحه خويش در آن حالت كى او را بسياستگاه مىبردند پسران گفتند چگونه بود آن حكايت : گفت آوردهاند كه در قبائل عرب در حى بنى عذره مردى بود نام وى هدبه پيوسته در تجاذب اهداب « 30 » تاراج و تقاحم معارك آفات بوذى و از غايت شب روى و راهزنى چون بوم روز را دشمن و چون خفاش شب را دوست داشتى و گفتى .
شعر
اهوى الظلام اذا اخضرت ملاءته * و النجم من برقع الجوزاء نظار
و اشى الشمس تجلوها اذا نهضت * قرن كما اخذت فى العوسج النار
فالصبح غاراته مسنونة ابدا * فينا و يدرك عند المغرب الثار
نسقى اذا نعر الداعى بحى و قد * كنا نعل و ديك الصبح نعار « 31 »
او را زنى بوذ چاه عارض او معارض چاه نخشب گشته و زلف او بر عارض روز رنگ ، عرض لشكر شب [ 41 ] داذه .
بيت
آن عنبر پرحلقه و آن سنبل پرخم * دامست و كمندست بر آن عارض خرم
شرح
( 29 ) - ابتدار : شتافتن بسوى اسلحه تا بگيرد آن را و پيشىگرفتن ( انندراج )
( 30 ) - اهداب : دراز گرديدن و فروهشته شاخ گرديدن و با فتح نخست :
جمع هدب « با ضم اول » مژه چشم و ريشه جامه و آن طرف از جامه كه بافته نشده ( ناظم الاطباء )
( 31 ) - من تاريكى را - چون چادر سياه بر جهان گسترد ، درحاليكه ستارگان پروين از پس برج جوزا بتماشا نشستهاند - بسى دوست دارم .
خورشيد پردهدر ؛ چون تيغ بركشد ، تاريكى از چهرهء گيتى بزدايد . گوئى آتش در دامن خار بنان درگرفته است .
بامدادان با نيزههاى بركشيدهء درخشان ، بعزم غارت سوى ما يورش آرد و بناچار در پسينگاه به قصاص خونريزى ، خود در خون نشيند .
چون مؤذن بانگ حى على الصلاة در دهد ، ما به ميگسارى مىنشينيم و همراه با بانگ سحرگاهى خروس خمار شبانه را به صبوحى علاج كنيم .
هامش
[ 41 ] مر : شبه