را فرخروز . خور فيروز در انواع شجاعت و رسوم بسالت « 25 » بدرجهء بوذ كى سنان تشنه را آب از سرچشمه سينه دشمن داذى و در فنون نجدت و كمال تهور بپايهءى كى گوهر تيغ را جز در حقه حلق حسود ننهاذى .
شعر
رابط الجاش فى مجر العوالى * صادق الشد سابغ الانعام
فاذا شاء حل عقد الرزايا * و اذا شاء بل صدر الحسام « 26 »
و فرخروز در شيوه دبيرى و انشا فضلى داشت كى دبير فلك ريزه سفره او چيذى و در افانين محاسبت خاطرى كى دور فلك در عقد انگشت وى نرسيذى و از روى تفاخر هنر و تكاثر فضل بر براذر خويش كى بدليرى [ 38 ] موسوم بوذ بذين ابيات تقدم جستى .
شعر
كذب الزاعمون ان المعالى * فى صدور المثقفات الدوام
انما المجد و الندى و المساعى * و الردى فى اسنة الاقلام « 27 »
دهقان پسرانرا گفت اين جگركوشگان اندى « 28 » كى شما در قيد طفوليت و حجر صبى [ 39 ] بوذيد من از آن بيم كى خصم شما را پاىمال بلا گردانذ [ 40 ] و دست موزه تلف سازذ و اندوخته من از شما بستانذ و كينه ديرينه بكشذ قدوم اجل را كاره بوذم
شرح
( 25 ) - بسالت : بالفتح . شجاع و دلير گرديدن ( انندراج )
( 26 ) - در ميدان جنگ با نيزه و در پيش حريف دل از جاى نبرد . درستپيمان و فراوانبخشش است . چون خواهد گره از كارهاى سخت بگشايد و نيز چون اراده كند ( با خون دشمن ) سينهء شمشير را آب دهد
( 27 ) - آنان كه مىپندارند ، هر بزرگى و شرفى در سينهء نيزههاى خونآلود نهفته است ، راه خطا پويند . بىگمان ، شكوه و بخشش و بزرگى و نيز مرگ ، همه ، در ميان دندانههاى قلم كسب مىشود
( 28 ) - اندى : كلمهء غيرموصول بمعنى انديك و بوك و مگر و بوكه و باشد كه و آن لحظه و گاه مانند كلمهء رابطه بمعنى نيز استعمال ميگردد ( نفيسى )
هامش
[ 38 ] مر : شجاعت
[ 39 ] مر : صبا
[ 40 ] مر : پاىبند بلا گردانذ