كى هرگز بشرف نفس نرسى و بسيار مزاح و مستهزى مباش تا بها و شكوه تو ناقص نگردذ . گفت زد گفت محبت جاه و رياست دنيا بر دل سرد كن تا از راحت مزه يا بى و خانه دل را از شهوات جسمانى بتبر قناعت خراب كن تا بفضائل حكمت آباذان گردذ .
گفت زد گفت با اشرار صحبت مكن كى متطبع « * » شوى به عادت ايشان بىارادت و دلت ازيشان اقتباس افعال خسيس و اعمال دنى كنذ بىآنك ترا بدان [ 141 ] رضا افتذ . گفت زد گفت در صحبت مردم جميل و مليح باش و بدان كى [ 142 ] جمال فعل طبيعتست و ملاحت فعل نفس و اندك افعال نفس از بسيار افعال طبيعت بسيارتر بود پس مليح و خوشخلق بر دلها شيرين و سبك باشذ و متكبر و لجوج در مجالس گران و ثقيل بوذ . گفت زد گفت با خائن و دروغزن استشارت مكن كى چون بر سخن وى اعتماد نبوذ بر راى او واثق نتوان بوذ . گفت زد گفت خود را از مكايد دوستان بخذاى سپار كى دفع مكايد دشمنانرا نفس تو خوذ كافى باشذ .
گفت زد گفت هركرا عوام رفيع دارند وضيع دان و هركرا وضيع دانند رفيع [ 143 ] شمار كى عوام را تمييز درست و عقول تمام و عزائم قوى نباشذ . گفت زد گفت در امانت خيانت مكن كى كليذ روزى گم كنى و در مغفرت و رحمت بر خوذ دربندى . گفت زد گفت در مجالس مؤدب باش و بادب خويش افتخار مكن كى نيكوترين ادبى [ 144 ] آنست كى چون از همه به باشى خوذ را از همه كمتر دانى و بدان كى [ 145 ] زيانكارترين چيزها بر نفس سه چيزست كاهلى نموذن در اقتناء مناقب و اكتساب فضائل و اتباع هوا در قضاى شهوات و شتابزدگى در اقتحام « 84 » معارك آفات . گفت زد گفت بدشمن تقرب مجوى الا به قدر آنك حاجتى بذو سانح « 85 » شوذ بذان تقرب آن حاجب ازو بيابى و حاسدان خويش را
شرح
( 84 ) - اقتحام : اختيار كردن . بىانديشه در كارى درآمدن و به سختى درافتادن و بناگاه درآمدن به جائى ( انندراج )
( 85 ) - سانح : هر چيز كه ظاهر شود كسى را از خير و شر ( انندراج )
هامش
* مر : منطبع
[ 141 ] مر : در آن
[ 142 ] ملى : و بدانك
[ 143 ] مر : شريف
[ 144 ] مر : ادب
[ 145 ] ملى : بدانك