شرست بعضى گويند جمله خيرست بعضى گويند بيشتر خيرست بعضى گويند بيشتر شرست پس هركرا ذوق لذات عقلى دست ندهذ نفس او از غلبه حرص ، در لذات جسمانى [ 128 ] آويزذ .
بشر گفت اى راهب زبانى بغايت فصيح دارى و دلى بغايت فسيح همانا آن دارو كى در طلب [ 129 ] آن چندين مشقت تحمل كردهام در تحت تصرف تست گفت زبان زاويهنشينان فكرت كليذ خزاين اسرار الهى باشذ و دل غرقهشذگان درياى حقايق منابر ملايك بوذ و شكم مشعوفدلان و مشغولخاطران بشهوات طبيعى گورستان حيوانات هالك باشذ و تو از جمله آن دو طايفه نيستى بل كى از زمره اين گروه بازپسينى تا شكم پاك نكنى و نفس را تزكيت ندهى بر آن دارو فائز نگردى . گفت باستماع اين امثال و بنيوشيذن اين حكم دل من بغايت نرم شذ [ 130 ] و از سر موروث و مكتسب به آسانى برخواهذ خاست ، هيچگونه منتظر سعادت آخرت شايذ بوذ گفت اگر اين خبر درستست كى از دل خويش مىدهى آن دارو كارگر شذه است . گفت كذام است آن دارو .
گفت عبارت از آن دارو حكمتست كى چون بر دلهاى مردهريزى زنده شوذ و اينك اثر آن پيذا شذ كى دل تو زندگى يافت و در طلب سعادت آخرت متشمر « 81 » شذ . گفت چنينست كى فرموذى اكنون ميخواهم كى مرا نصيحتى كنى و موعظتى ارزانى دارى تا بر آن ايستاذگى نمايم چون با وطن خويش مراجعت كنم . گفت دو واعظ پيوسته بر منبر عبرت آدمى را موعظت مىكنند يكى ناطقست و يكى صامت آنك ناطق است آيات وحى است و اخبار رسل و آنك صامتست مرگست . گفت زيادت خواهم گفت آبى از چشمه عبادت بر آتش شهوت زن تا مستغرق شوى در لذت مشاهده [ 131 ] جمال معرفت . گفت زيادت كن . گفت چنان ساز كى در سلام پيوسته سابق باشى و اگر ديگرى بر تو سبق برذ در
شرح
( 81 ) - متشمر : بكسر ميم مشدد و سكون راى مهمله . آماده كار ( انندراج )
هامش
[ 128 ] مر : جسدانى
[ 129 ] مر : مطالبت
[ 130 ] ملى : نرمتر شذ
[ 131 ] ملى : لذت جمال