و دوم آنك دوست را از دشمن فرق نكنذ سوم آنك سخن بىفائده بسيار گويذ . گفت در دوستى اهل « * » دنيا اعتماد بر كذام طايفه توان كرد گفت ايشان سه گروهند : اطفال و شبان و شيوخ .
مصادقت و مصاحبت اطفال براى ملاعبت و مداعبت « 77 » بوذ و آن اعتماد را نشايذ كى باندك مايه رنج دل [ 115 ] بخصومت و دشمنى كشذ و مودت و محبت جوانان و نورسيذگان [ 116 ] از دواعى شهوت و بواعث نهمت « 78 » خيزد و بقاء آن متصل باشذ ببقاء قواى شهوانى و دوام هوسات نفسانى و آن نيز [ 117 ] اعتماد را نشايذ كى چون قواء شهوانى فتور پذيرفت از آن محبت جز ندامت حاصل [ 118 ] نباشذ و از آن دوستى جز پشيمانى منفعتى نبوذ . آن مصاحبت و مصادقت كى اعتماد را شايذ و از آن اقتناء فضايل و اكتساب مناقب تولد كنذ و نتيجه آن سعادت اخروى بوذ مصادقت شيوخست [ 119 ] كى اجتماع ايشان جز براى فوائد دينى و دنياوى نباشذ گفت استعداد قبول فضائل كى نتيجه آن سعادت عاقبتست كرا بيشتر بوذ گفت آن را كى معرفت نفس خويش حاصل باشذ [ 120 ] . گفت اگر معرفت نفس خويش كسى را در دنيا ميسر نشوذ در آخرت هيچ ممكن گردذ . گفت هركرا بر معرفت نفس مادام تا مصاحب جسدست وقوف و اطلاع نيست بعد از مفارقت بعرفان او راه نيابذ كى من كان فى هذه اعمى فهو فى الاخرة اعمى و اضل سبيلا . گفت مخلوق هيچ عمل توانذ كرد كى ماننده باشذ به عمل خالق گفت دو عمل يكى تجاوز و عفو از جرائم و عقوبات بندگان [ 121 ] و زيردستان و دوم ادامت سخا بىشائبه ريا و طمع پاداش . گفت كذام فضيلت آدمى
شرح
( 77 ) - مداعبت : بضم ميم و بفتح عين . مزاح كردن و خوشطبعى نمودن و بازى كردن ( انندراج )
( 78 ) - نهمت : حاجت و نياز و حريص نمودن ( انندراج )
هامش
* مر : ابناء
[ 115 ] ملى : مايه از آن
[ 116 ] مر : شبان و احداث
[ 117 ] مر : نيز هم
[ 118 ] مر : حاصلى
[ 119 ] مر : شيوخ باشذ
[ 120 ] مر : بوذ
[ 121 ] مر : ذنوب مماليك