و آسايش نفس معتاد باشذ پس او را سفرى ضرورى عارض شوذ .
دوم آنك مقصد دوردست اختيار كنذ و بر منازل و مراحل آن وقوف ندارذ پس بىانيسى مصادق و رفيقى موافق كى الرفيق قبل الطريق پاى در راه نهذ سوم آنك در مطالبت چيزى كى وجود آن معدوم باشذ بىتصديق معرفتى و اتقان [ 104 ] حجتى مسافتى دراز [ 105 ] در پيش گيرذ . گفت باعث من بر مطالبت اين دارو خوف اجل و هجوم مرگ بوذ كى از آن نيك هراسانم . گفت چهار كس از مرك ترسان باشند يكى آنك مال [ 106 ] فراوان و اسباب [ 107 ] بىكران و زر [ 108 ] و جواهر بىاندازه اندوخته باشذ و دل در جمع آن بسته و از سر آن دشخوار برتوانذ خاست .
هامش
[ 104 ] مر : ايقان
[ 105 ] مر : بعيد
[ 106 ] مر : اموال
[ 107 ] مر : املاك و اصقاع
[ 108 ] مر : امتعه