كان النرجس المبهوت فيه * عيون الوحش ازعجها الحذار « 61 »
بشر در اجناس آن رياحين و انواع گلها كى شكفته بوذ و گياهاى مختلف الوان حيران شذ و متردد ماند كى آن دارو كذام توانذ بوذ در اثناء تردد و اوساط تحير چشمش بر شعبى از شعوب آن كوه افتاذ راهبى ديذ بر در غارى متفكر نشسته و در عجايب صنع بارى متحير مانده با خوذ گفت اگر شايذ بوذ كى [ 95 ] آدمىزاذه را [ 96 ] بر كيفيت اين دارو وقوفى بوذ جز اين مرد نتوانذ بوذ عنان امل سوى صوب غار معطوف گردانيذ چون نزديك برهمن رسيذ سلام كرد و بايستاذ راهب جواب داذ و بنشستن اشارت فرموذ چون فراغت برهمن از اوراد بديذه فراست مشاهده كرد گفت اى شيخ مرا در خواب بر جوانب [ 97 ] اين كوه بداروئى كى مرده را زنده گردانذ نشان داذهاند و در طلب آن از مشقت مسافات [ 98 ] دراز و شدائد وقايع در منازل مخوف رنجهائى ديذهام كى زمين تحمل نتوانذ كرد و كوه برنتوانذ گرفت [ 99 ] . گفت حال خواب دو قسمست يا حق باشذ يا باطل كى آن را اضغاث احلام خوانند و حق سه قسمتست يا نموذه شوذ در صورت شخصى كى تو او را [ 100 ] شناسى و آن از نفس بوذ و يا ظاهر شوذ درصورتىكى معرفت تو بر كيفيت آن محيط نباشذ و آن از عقل بوذ يا طارى شوذ و بينى بىصورت و آن از بارى بوذ جل ذكره و نفس در حالت خواب منقطع شوذ از حواس و قصد افق خويش كنذ و در آن صورتهاى روحانى بينذ و هركرا تركيب نيكو بوذ و مزاج معتدل و اخلاق مهذب و افكار ردى از دماغ او دور [ 101 ] و ميل او از شهوات
شرح
( 61 ) - هرچند شاخههاى پريشان گل خيرى دشتى ، راست و معتدل است ، اما نسيم را در ميان آن لغزشى است « از بوى خوش آن مست مىگردد » . پندارى نرگس در شگفتى مانده ، در جلوهء آن گل ، چشم جانورى دشتى است كه از ترس ناآرام گشته است
هامش
[ 95 ] ملك : شايذ بوذ كى
[ 96 ] مر : آدمىزاد را
[ 97 ] مر : مجانى
[ 98 ] مر : مسافت
[ 99 ] مر : داشت
[ 100 ] ملى : آن را
[ 101 ] مر : منزجر