تيره بنگريست اشترسوارى ديذ كى چون برق به روى صحرا مىرفت اشترى باذ رفتار كوهپيكر هامون گذار صحرا نورد ديو هيكل در زير ران آورده [ 78 ] هواى حرص [ 79 ] و طمع فاسد دزد [ 80 ] را باعث شذ بر آن كى [ 81 ] كمين سازذ و ناگاه [ 82 ] شترسوار را زخمى زنذ و جهان از وى خالى گذارذ [ 83 ] و آفتابه بر شتر نهذ و خود برنشينذ و بسلامت به مقصد پيوندذ .
بيت
لا تجنحن الى الهوى ان الهوى * طمع تولد من قياس فاسد « 51 »
پس در گوشهءى متمكن شذ و در شعبى مترصد و مترقب بنشست چون شتر [ 84 ] سوار بذان موضع رسيذ و نزديك شذ كى دزد انديشه زخم در عمل آرذ شتر را فاژه « 52 » اعنى دهندره برآمذ و از [ 85 ] شتر متعدى شذ به سوار . عربى مردى زيرك و حكيم بوذ زمام شتر بازكشيذ و با خوذ گفت فاژه يا از غفلت باشذ يا از ملالت يا از ديگرى سرايت كنذ و شتر من نه آن باد رفتارست كى از رفتن [ 86 ] ملول شوذ و از غايت تعجيل در رفتار [ 87 ] غافل
شرح
( 51 ) - هان تا به آرزو ، رونياورى . چه آرزو خود گونهاى آزمندى است و از انديشهء تباه پديد ميگردد
( 52 ) - فاژه - فاژ - فاژده : خميازه و دهندره ( ناظم الاطباء )
هامش
[ 78 ] - در نسخه مر پس از كلمه آورده بيت اول و دوم و در نسخه مج سه بيت به صورت زير آمده استهايل هيونى تيزرو اندك خور و بسيار دو * از آهوان برده گرو در پويه و در تاختن
هامون گذارى كوه وش دل بر تحمل كرده خويش * تا روز هر شب باركش هر روز تا شب خار كن
سياره در آهنگ او خيره ز بس نيرنگ او * در تاختن ، فرسنگ او از حد طائف تاختن[ 79 ] مر : نفس
[ 80 ] مر : او
[ 81 ] ملى : برانك
[ 82 ] مر : ناگرفت
[ 83 ] مر : كنذ
[ 84 ] مر : اشتر
[ 85 ] مر : برآمد و اسا كرد و از ( اسا : خميازه و دهندره ) ( ناظم الاطباء )
[ 86 ] مر : دويذن
[ 87 ] مر : تعجيل رفتار