گردانم تا از جانب مغرب برآيذ و بفلك اشارت كنم تا چون زمين بر جاى آرام گيرذ همين مزاج دارذ و اگر تو مهمات خوذ در ديار مغرب فروخواهى گذاشت و بر مقتضاى سودائى كى در دماغ تو بيضه نهاذه است سوى كشور هندوستان روانه خواهى شذ يا چيزى طلبى كى وجود آن پاى در دايره امكان ننهاذه است و تحصيل آن بر مخلوق چون رسيذن بسر چشمه زندگانى متعذرست . مطالبت محال قضيهءيست كى انقضاى حيات نتيجه آرذ و طمع فاسد سودائى كى از آن هلاك نفس تولد كنذ و اگر تو برين عزيمت ثابترأى شوى و خاطر را ازين تردد رهائى ندهى به تو همان رسذ كى بذان دزد رسيذ كى بىرنج گنجى يافت و بىتعب طلب مالى فراوان روزى وى شذ طمع فاسد و حرص مردريگ او را بر آن داشت تا [ 74 ] اشتر اعرابى بستانذ [ 75 ] تا رسيذ بذو آنچ رسيذ . بشر گفت چونست آن [ 76 ] حكايت :
گفت شنيذم كى وقتى صعلوكى « 49 » كى از غايت شب روى روز را چون بوم دشمن داشتى و از كمال راهزنى چون جغد منزل و مسكن در ويرانى ساختى [ 77 ] .
بيت
سار تابط تحت الليل داهية * ابقت قوارصها فى الجلد اثارا « 50 »
شبى در بيابان مىگرديذ تا بيچارهءى را كجا دريابذ كى مال او بر خوذ حلال كنذ و زندگانى در بلاى مفارقت مال بر وى حرام گردانذ در اثناء كروفر و جستوجوى پايش بريگى نرم فرورفت و بر چيزى سخت افتاذ . ريك از سر آن دور كرد آفتابهءى بوذ پر از زر آن را برگرفت و شاذمان و نشاطى روى باز پس كرد چون پارهء راه بياورد طاقت حمل آن نداشت كى زر در وزن گرانجان باشذ و در عيش سبك روح و چون در ميان شب
شرح
( 49 ) - صعلوك : دزد . راهزن
( 50 ) - شيرى ( شبروى ) بود كه در پردهء تاريكى شب بلائى نهان كرده بود .
سرانگشتان آن بلا ( نوك شمشير يا تيغ ) نشانههائى بر پوست بجاى نهاده بود
هامش
[ 74 ] مر : كى
[ 75 ] مر : بدزدذ
[ 76 ] مر : چگونه است آن
[ 77 ] مر : گرفتى