گفت اى خواجه اينچنين خوابها اضغاث احلام « 48 » باشذ [ 68 ] و امثال آن خواب ديو نمايذ و مرده هرگز چون [ 69 ] زنده شوذ و عاقل بامثال اين ترهات التفات ننمايذ و از اينجا كى مائيم تا كشور هندوستان چندين [ 70 ] ساله راه است با صد هزار آفت كى در منازل و مراحل واقع [ 71 ] شوذ در طلب چيزى كى وجود آن امكان ندارذ و هركس كى بشنوذ بر عقل تو بخندذ خوذ را و ديگرانرا عذاب مده . بشر خاموش گشت و دم دركشيذ چون شب درآمذ فروخفت همان شخص را ديذ كى آن كلمه اعادت كرد مهيار را گفت در عطف [ 72 ] عنان همت بر صوب هندوستان مجد مىبايذ بوذ و هيچ فتور را بذين عزيمت راه نمىبايذ داذ كى امشب همان شخص روى نموذ و بر تحصيل آن دارو تحريض و ترغيب كرد . مهيار گفت مگر سودا بر مزاج خواجه غالب شذه است يا جنون در طبيعت او دخول يافته . صيادى دام زرق در صحن گلستان بازگسترد و دانه حرص در آن دام تعبيه كرد قضا و قدر بلبلى را بعصابهء غفلت ديذه محكم ببست بطمع آن دانه در دام افتاذ صياد او را در قفصى تنگ و تاريك هفتهء محبوس فرموذ تا نالهء و نوائى كنذ شخصى ضربتى بر قفص رذ بندها بريذه شذ بلبل رهائى يافت و سوى گلستان پريذ رجوع او با قفص در عقل ممكن گردذ گفت نه گفت اين مثال جان آدميست كى صياد كن بپاى دام عناصر او را صيد كرده است و در قفص ظلمانى بدن محبوس فرموذه قضا آمذ و بندهاى اين قفص شكست و بلبل جان باوج گلستان قدس پريذ . مراجعت و معاودت او هم درين خاكدان با اين قفص عقل چگونه مسلم دارذ . اين آرزو بگذار كى آنكس كى گويذ من عنان آفتاب از سمت مطلع [ 73 ] مشرق مصروف
شرح
( 48 ) - اضعاث احلام : بالفتح . خوابهاى شوريده و پريشان كه تعبير آن از جهت اختلاط احوال معقول و غيرمعقول راست نيايد ( انندراج )
هامش
[ 68 ] مر : خواجه آن را اصغاث احلام خوانند
[ 69 ] مر : كى
[ 70 ] مر : چند
[ 71 ] مر : مراحل بحر و بر واقع
[ 72 ] مر : انعطاف
[ 73 ] مر : مطالع