و شره نفس بر كسب آن در انديشه دفع اجل و منع قضاء لابد مانذه بوذ و با خوذ مىگفت كاش حق تعالى حب اين مردريگ بر دل من سرد كردى يا بر چارهء مرا راه نموذى [ 64 ] كى سد [ 65 ] جاده مرگ بذان ممكن گشتى كى از سر چندين خواسته برخاستن و با اينهمه رنج و محنت كسب كردن و بناكام به ديگران گذاشتن كارى سخت صعب و عملى نيك دشوارست پس شبى خواب بر وى غلبه كرد و نفس از كشاكش دست حرص آسايشى طلبيذ پهلو بر زمين نهاذ و بانديشه آنك دفع مرگ بچه وجه شايذ كرد و راه اجل بچه حيلت بر توان بست در خواب شذ . چنان ديذ كى شخصى گفتى در ديار هندوستان شهريست نام آن سرنديب و در حوالى آن كوهيست نام آن رهون . در آن [ 66 ] كوه دارويست كى بر مرده ريزى زنده گردذ تحصيل آن را آماده باش كى روزى تو شوذ . بشر از خواب درآمذ غلامى داشت نام او مهيار او را پيش خواند و گفت جنين خوابى ديذم و داروئى كى بر مرده ريزند زنده شوذ لا محاله چون زنده بخورذ هرگز نميرذ برگوساز سفر هندوستان بساز و آماذه شو كى تحصيل آن دارو از فرائض است مهيار از [ 67 ] جور خواجه و شدت بيگارهاى گران كى فرموذى و ملازمت مشقت اسفار و رنج اكتساب بىمنفعت و بلاى بىخوابى شب و محنت نياراميذن روز مرگ بآرزو ميخواست . جاويذ ماندن كجا بر كار او راست بوذى .
بيت
كفى بك داء ان ترى الموت شافيا * و حسب المنايا أن يكن امانيا « 47 »
شرح
( 47 ) - همين بيمارى ترا بس كه مرگ را شفادهنده خويش مىبينى و مرگ را نيز همين كفايت كند كه آرزويش كنند . قال البازجى فى تفسير هذا البيت :
يقول كفاك داء رؤيتك الموت شافيا لك و كفى المنية ان تكون شيئا تتمناه . اى اذا كنت فى حال ترى شفاءك منها الموت فتلك الحال هى اشد الادواء عليك . و ان كنت صحيحا من الداء رك مجانى الحديثه جلد 3 ص 242
هامش
[ 64 ] مر : رهنمون بوذى
[ 65 ] مر : انسداد
[ 66 ] مر : بر آن
[ 67 ] مر : با