شيمت « 67 » ما بر بازگذاشتن آن مطبوع . جذيمه گفت لعنت بر حسن عروس مكار و جادوى غدار نابكار باذ . پس بفرموذ تا رگهاى هر دو دست او برگشوذند و خون از اندام او چون فواره سيل مىرفت تا آنگاه كى سپرى شذ و كار جهان خوذ ازين نسقست و دور سپهر برين صفت كى چون جام عمر شخصى خواهذ كى تهى گردانذ و پيمانهء زندگانى يكى پر كنذ سودائى فاسد و تمنائى محال بر دماغ و دل او مستولى كنذ و ديذه حزم و چشم خرذ او [ 123 ] . بعصابه « 68 » غفلت ببندذ تا بپاى خويش [ 124 ] سر باستقبال شمشير خصم برذ و گردن سوى تيغ دشمن دراز كنذ [ 125 ] .
شعر
چنين آمذ اين چرخ ناپايدار * چه با زيردست و چه با شهريار
بتاج گرانمايگان ننگرذ * شكارى كى يابذ همى بشكرذ
نمانذ برين خاك جاويذ كس * ز هر بذ بيزدان پناهيذ و بس
پس چون خبر قتل جذيمه بعمرو رسيذ بشرائط عزا بسزا اقامت نموذ و در طلب ثار بىقرار شذ و گفت :
بيت
و ما فى حيات الشامتين لذاذة * اذا جد فى تنغيصها خلف مثلى
« 69 » پس بحضور قصير اشارت فرموذ و گفت اى قصير استقبال
شرح
( 67 ) - شيمت : خوى
( 68 ) - عصابه : بالكسر : آنچه بدان بسته شود و سربند و دستار سر ( انندراج )
( 69 ) - بىگمان در زندگى آنان كه در سوك ما شادى كنند هيچ سرور و شادى پديد نيايد چون براى تيره ساختن آن شادى ، پسرى همانند من بجاى ماند
هامش
[ 123 ] مر : حزم و بصيرت او
[ 124 ] مر : حرص
[ 125 ] مر : بپاى حرص سوى هلاك شتابذ و بر مركب آز سر باستقبال خنجر خصم برذ و گردن سوى تيغ او دراز كنذ