بيت
تمنيت ماء السيف فيه من الصدى * و ما كل ماسميت ماء بذائب « 59 »
درين ميان قطاتى « 60 » از سر بچه برخاست و هيچچيز در تاريكى شب از وى راهبرتر نبوذ و دليل استاذ و رهبر [ 109 ] زيرك را بوى مثل زنند و گويند اهدى من القطاة يعنى راهبر - ترست از اسفروز « 61 » . مرا حقيقت شذ كى بطلب آب مىروذ .
عصا را تازيانه زذم و بر آواز پر وى مىدوانيذم . چون ساعتى بوذ او از [ 110 ] هوا و من از [ 111 ] زمين هر دو بهم بساحل چشمه رسيذيم . آن روز قصير برين اسب نشسته بوذ جذيمه را گفت چون بقلعه نزديك رسيم و لشكر زبا استقبال كنذ اگر كسان ترا از پيرامن تو دور گردانند [ 112 ] و ايشان گرد تو درآيند حقيقت دان [ 113 ] كى پا [ 114 ] در كام نهنگ هلاك نهادهء و سر به ترك حزم و احتياط بباذ داذه اگر خوذ را بر پشت عصا توانى انداخت جان از درياى خطر بر ساحل نجات انداختى [ 115 ] و اگرنه حيات را وداع كن كى نيز نه تو مرا [ 116 ] بينى و نه من [ 117 ] ترا . پس چون مقاربت قلعه حاصل شذ لشكر استقبال كرد و كسان جذيمه را از نزديك وى براندند و ايشان گرد او چون محيط گرد زمين درآمذند و از تزاحم لشكر امكان آن نبوذ كى بر عصا سوار شذى . به چشم حقيقت در روى هلاك مىنگريست و بر ترك حزم و اباء نصائح قصير تأسف مىخورد و ندامت مفيد نمىآمذ . قصير چون آن حال مشاهدت كرد تازيانه بر آن عصا
شرح
( 59 ) - از تشنگى زياد ، هرچند آب شمشير بود ( زهر ) بجان خريدار مىآمدم و البته هرچه را آب مىگويند روان نيست
( 60 ) - قطات : مرغى است كه سنگخوار ناميده مىشود ( انندراج )
( 61 ) - اسفروز . بكسر الف . نام پرندهء سياهرنگ به بزرگى گنجشك كه چند پر مانند شاخ بر سر دارد و سنگخوارك نيز گويند و بتازى قطاة نامند ( ناظم الاطباء )
هامش
[ 109 ] مر : راهبر
[ 110 ] مر : در
[ 111 ] مر : بر
[ 112 ] مر : كنند
[ 113 ] مر : شناس
[ 114 ] ملى : كپا
[ 115 ] مر : اندازى
[ 116 ] مر : ما
[ 117 ] مر : ما