تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرائد السلوك في فضائل الملوك ( فارسى ) — صفحة 468

مساهمون:

ص٤٦٨
رسانيذ و چون برق كى از اوج هوا بر حضيض پستى [ 118 ] ريزذ و سيل كى از قله بلندى [ 119 ] سر سوى نشيب كنذ [ 120 ] از ميان لشكر بيرون راند و گفت : شعر [ 121 ]
آن را كى نبينى اى صنم چند زنى
و جذيمه را خواهرزاذهءى بوذ نام وى عمرو جوانى بغايت جلد و شجاع و مردانه و كاردان . شعر [ 121 ]
برزم اندرون زهر ترياك سوز * ببزم اندرون ماه گيتىفروز گراينده گرز و گشاينده شهر * ز شاذى بهركس رساننده بهر
قصير حال چنانك بوذ او را معلوم كرد و گفت اين ساعت در طلب ثار « 62 » آثار شجاعت ظاهر مىبايذ كرد و در انتهاز « 63 » فرصت انتقام انواع حزم و شهامت بجاى مىبايذ آورد . پس چون زبا جذيمه را بر قلعه برد از راه استهزا و طريق افسوس « 64 » نزديك او آمذ و عورت خويش برهنه كرد و اندام ناخوش او از بسيارى موى بعينه چون اندام سباع بوذ گفت شاها عروس خويش را مىبينى بذين خوبى و زيبائى و كشى و دلارامى . بجان تو كى انبوهى موى و كثرت آن بر عورات و اندام ما نه از عدم استره « 65 » است [ 122 ] اما عادت ما بر ناستردن آن مجبولست « 66 » و
شرح
( 62 ) - ثار : بالفتح و سكون همزه و راء مهمله . كينه و قاتل دوست يا خويشاوند و دشمن . آثار ( بفتح اول ) و آثار و ثور ( بفتح اول ) جمع و بمعنى كشتن كشنده را و طلب كردن خون را ( انندراج ) ( 63 ) - انتهاز : بالكسر و زاى معجمه . فرصت يافتن و فرصت غنيمت شمردن ( 64 ) - افسوس : طنز و تمسخر ( 65 ) - استره : بضم اول و ثالث . التى است كه بدان سر بتراشند و به عربى موسى گويند چون موى سر را بدان بسترند يعنى پاك و محو سازند به اين اسم موسوم است زيرا كه استردن و ستردن بمعنى پاك كردن و تراشيدن آمده و آن تراشنده را موىستر نيز گوينداسترهء گرچه دمى تيز يافت * مو سترد مو نتواند شكافتانندراج ( 66 ) - مجبول : بفتح اول و ضم ثالث . طبعى و جبلت‌كرده‌شده ( نقل باختصار از فرهنگ انندراج )
هامش
[ 118 ] مر : خاك [ 119 ] مر : كوه [ 120 ] مر : نهذ [ 121 ] ملى : بيت [ 122 ] مر : ما از انعدام استره نيست