كى او را در عقد نكاح آرذ و ولايت او با مملكت خويش منضم [ 31 ] گردانذ [ 32 ] و در ما تقدم پذر زبا بر دست [ 33 ] جذيمه كشته شذه بوذ و ميان ايشان ازين قبل مخاصمتى عظيم و مشاجرتى فاحش واقع گشته و زبا صاحب حيلت غدر [ 34 ] انديش نابكار در مطالبت آن ثار « 25 » و انتقام آن كينه منتهز فرصت نشسته و بانواع حيلتها انديشيذه تا كى به خون جذيمه ابرش عطش جهان بنشانذ و برگ [ 35 ] و تين « 26 » او پيرهن زمين رنگين كنذ . چون داعيه او [ 36 ] در مناكحت خويش صادق يافت [ 37 ] و جاذبه همت او بر مصاهرت خود شامل ديذ گفت وقت فرصت كينه ناجز « 27 » گشت و هنگام طلب ثار نزديك شذ پس سوى جذيمه كس فرستاذ و گفت رغبت ما بر مواصلت آن جانب تحريضى هرچه تمامتر مىنمايذ و نيت بر قرابت آن حضرت تصديقى هرچه كاملتر مىكنذ و نايره اشواق بميامن اين تزويج هرچ ملتظى « 28 » ترست و داعيه حرض « 29 » بر [ 38 ] فوائد اين مهم هرچه مشتهىتر . اگر از آن جانب داعيه فاتر نشذه است [ 39 ] و نزاع « 30 » قاصر نگشته كار را بايذ بوذ و در كفايت مهمات خير تأخير جائز نبايذ داشت . چون رسول پيش خذيمه رسيذ و پيغام برسانيذ خوشدل گشت و گفت :
شرح
( 25 ) - ثار : رجوع شود بصفحه 452 حاشيه 20
( 26 ) - وتين : كامير : رگ دل اذا انقطع مات صاحبه ( انندراج )
( 27 ) - ناجز : نقد و حاضر ( منتهى الارب )
( 28 ) - ملتظى : بضم اول . آتش برافروخته و زبانهزده
( 29 ) - حرض : حرض حرضا ( از باب سمع ) گداخته شد از اندوه و يا از عشق ناتوان گرديد كه برخاستن نتواند
( 30 ) - نزاع : بكسر نون . نزع الى اهله نزاعة و نزاعا و نزوعا ( از باب ضرب ) آزمند گرديد بسوى ياران خود و مشتاق گرديد
هامش
[ 31 ] مر : ضم
[ 32 ] مر : كنذ
[ 33 ] مر : و از اقرباء زباء يكى بر دست
[ 34 ] مر : حيلت مكار غدر
[ 35 ] مر : بقطع
[ 36 ] مر : داعيه رغبت او
[ 37 ] مر : شناخت
[ 38 ] مر : حرص
[ 39 ] مر : نگشته است