را گفت به جهت پاذشاه تحفهءى آوردم اگر اخبار كنى از آنچه به من دهذ عشرى ترا مسلم دارم . حاجب در رفت [ 69 ] و حال معلوم كرد اجازت فرموذ كى درآيذ روستائى را درون بردند پاذشاه و خواص و ندما منتظر تا اين چه تحفه خواهذ بوذ . روستائى سر توبره باز كرد و باذنجان در ميان مجلس فروريخت . پاذشاه بفرموذ تا سرش برهنه كنند و يك يك بر سرش ميزنند تا ديگر بآوردن چنين تحفهءى رغبت ننمايذ و بارسال [ 70 ] چنين هديهى دليرى نكنذ [ 71 ] . چنان كردند روستائى بيرون آمذ حاجب بر در مترصد بوذ تا عشر ستانذ او را ديد سر و روى آماه « 55 » گرفته گفت اين چه حالتست گفت آن تحفه باذنجان بوذ تائى صذ بر سر خوردم برو كى عشر تو مانده است و امير منتظر . حاجب بگريخت و تا يك ماه گرد در سراى نيارست گرديذ . روستائى چون بعد از مشقت بسيار به خانه آمذ سر و روى او فگار شذه زنرا گفت اى زن ما را از كرم اين پاذشاه روزئى مقدر نبوذ و الا هر آينه برسيذى اما حالى را صدقه ترتيب مىبايذ كرد و چيزى بدرويشان داذ كى نيت من آن بود كى كرنب برم اگر و العياذ بالله كرنب بردمى بيك زخم كاسه سر من درهم شكستى و اين مثل بذان آوردم كى تا [ 72 ] تو بآوازهءى كى چون [ 73 ] بانگ دهل از دور خوش باشذ روزگار ضايع نكنى و عمر بر باذ ندهى تا چون آن روستائى خائب « 56 » و خاسر بازنگردى . مبشر گفت پاذشاهى كريم كى روا دارذ كى من فراسخ و اميال درنوردم و وادى و بيابان منطوى « 57 »
شرح
( 55 ) - آماه : بر وزن ناگاه . بمعنى آماس است كه ورم برآمدگى اعضا باشد ( برهان قاطع )
( 56 ) - خائب : بكسر سوم كه حرف سوم است و بعد . باى موحده بمعنى نااميد و مأيوس و بىبهره ( مؤيد الفضلاء )
( 57 ) - منطوى : بضم اول و فتح ثالث و كسر واو - نورديدهشونده و درهم پيچيدهشونده ( انندراج )
هامش
[ 69 ] مر : درون رفت
[ 70 ] مر : اتحاف
[ 71 ] مر : رنجه نشوذ
[ 72 ] ملى : كتا
[ 73 ] ملى : كچون