شعر
بين العواصم و السواحل منزل * حالت سهول دونه و وعور
فالبيد اشداق الفجاج هرية " * فيها و احداق الموارد عور « 51 »
و اگر آن مرد تيغى جوهردار و سيفى قاطع كى بهاى آن خوذ از آنقدر فرونماندى [ 61 ] پيش آن كريم تحفه برد و او مردى شجاع و دلير و مجرب بوذ و مردم عرب از شجاعتى كى دريشان موجود باشذ [ 62 ] قدر تيغ دانند و قيمت شمشير شناسند در معاوضه آن با او اكرامى كرد و احسانى فرموذ تو پارهءى آهن مىبرى كى اگر بداس كنند گياه تر نبرذ و اگر بسوزن كنند بر كرباس تنگ نگذرذ [ 63 ] چه خواهى آورد و مثل تو درين تحفه كى ميبرى مثل آن برزيگرست كى باذنجان بپاذشاه شهر هديه برد .
مبشر گفت چگونه است آن حكايت :
گفت شنيذم [ 64 ] كى در شهر زنجان پاذشاهى بوذ بغايتى كريم كى هرگز درم با كرم او پايدارى نتوانستى كرد و زر با سخاى او زمان تا زمان در كيسه [ 65 ] قرار نتوانستى يافت .
شعر
لا ينزل الدينار ساحة كفه * حتى ينادى انت رزق فلان
فكانه فى كيسه عرض فلا * يبقى زمانا فيه بعد زمان « 52 »
شرح
( 51 ) - در ميان دو شهر « عواصم » و « سواحل » منزلگاهى است و فراز و نشيبهاى بسيار گرداگرد آن جاى را فراگرفته است . گوئى بيابانها ، لبهاى گشادهء درهها و چشمهسارها ، چشمخانههاى مردم يكچشم است
( 52 ) - هيچ دينار در كف پركرامتش پديد نيامدى جز آنكه پيشاپيش وى را گفتى : تو روزى فلانى ( هرچه بچنگ آرد ، در زمان به ديگران ببخشد ) . گوئى آن دينار در كيسهء وى عرضى است ناپايدار و صفتى ناماندگار و بناچار زمانى دراز در آن نپايد
هامش
[ 61 ] مر : نماند
[ 62 ] مر : است
[ 63 ] مر : كرباس نگذرد
[ 64 ] مر : آوردهاند
[ 65 ] مر : سخاى او در كيسه زمانى قرار