بيت
و يكشف الروع عنى صارم جذم * و السيف نعم مجير الخائف الوجل « 34 »
من آن تيغ برگرفتم و عزيمت خدمت مصمم كردم و پاى در باديه خونخوار نهاذم و بعزمى درست و استخارى « 35 » تمام [ 39 ] به خدمت آن همام جواد پيوستم چون چشمم بر جمال او افتاذ در طلاقت « 36 » روى و بشره جبين او آئين غريبنوازى و درويش - دارى و جودپرورى و سخاگسترى معاينه بديذم . تيغ پيش او نهاذم و گفتم اوديه و مفازات « 37 » بهوس خدمت اين حضرت پس پشت كردهام و صيت احسان و اكرام تو و اميذ جوائز و عطايا كى از خزينه تو باصحاب هدايا ميرسذ مرا از خانومان آواره گردانيذه [ 40 ] است و دولت فرياذرس نيز يارى كرده و مرا بذين حضرت راه نموذه و گفته :
شعر
حراما كان طى البيد ألا * الى ملك الملوك ابى شجاع
الى من كله جد بعيد * من اللعب المركب فى الطباع « 38 »
جوانمرد [ 41 ] و كريم خلق غريبنواز اكرامى فرموذ كى نفحه
شرح
( 34 ) - شمشير تيز غبار ترس از من بنشاند . آرى شمشير بهترين پناه مردم هراسزدهء ترسان است
( 35 ) - استخار : استخاره . طلب خير كردن . نيكوئى جستن ( منتهى الارب ) .
خير خواستن از خداى تعالى ( تاج المصادر بيهقى ) . مهربانى خواستن ( منتهى الارب )
( 36 ) - طلاقت : گشادگى و درخشانى روى - طلق طلاقه ( از باب كرم ) گشاده و درخشانروى گرديد
( 37 ) - مفازات بالفتح . جاى رهائى يافتن و جاى فيروزى و تيمنا بمعنى بيابان نيز آيد تا به آسانى ازو گذشته شود ( انندراج )
( 38 ) - پهنهء بيابان اگر جز بآهنگ آستانبوسى شاه شاهان ، ابو شجاع نورديده گردد . حرام است . آنكه در گفتار و كردار همه جداست و از هزل و هرزهدرايى سرشته در نهاد آدميان بدور بود
هامش
[ 39 ] مر : استخارتى تمام
[ 40 ] مر : كرده
[ 41 ] مر : جوامرد