بيت
تا وقت بامداذ [ 292 ] كى خورشيذ را زمين * مانند مهره در دهن آسمان نهاذ
جوانمرد بيامذ و طشت و آبدستان حاضر كرد و خدمتى كى باسباب آن تعلق دارذ بجاى آورد و هم بر آن نسق آن روز نيز به آخر رسيذ و برين منوال سه روز بگذشت و جوانمرد [ 293 ] مترصد و مترقب مىبوذ تا بر حركتى فاسد مگر وقوف [ 294 ] يابذ . از سعيد جز خدمتى كى محرميت بذان راضى باشذ و جاذبه شهوت از آن دور ، صادر نشذ . روز چهارم منادى به شهر آمذ كى هركه [ 295 ] پسر وزير را نشان بحرم امير المؤمنين آرذ او را از مال دنيا غنى گردانند و هر خانه كى او در آن مسكن ساخته است [ 296 ] اگر سر او پيش از اخبار مكشوف شوذ خانه بسوزانند و خانه خذا را سياست كنند . جوانمرد [ 297 ] چون بر احوال اطلاع يافت عاشق و معشوق را خبر كرد وزيرزاذه بيرون آمذ و سعيد را گفت نبايذ كى خاطر مباركت را هراسى رسذ يا انديشه وحشتى در دل نازكت پيذا آيذ [ 298 ] همينجاى باش [ 299 ] تا من كس فرستم و ترا از حال خويش آگاهى [ 300 ] دهم .
پس به خدمت پذر آمذ و با پذر به حضرت خليفه رفت . از وى استكشاف كردند كى سه روزست تا در شهر مناديست به جهت تو راست ببايذ گفتن تا بىرقبا و حفظه و خدم و حشم و غلامان و پرستندگان كجا رفته بوذى . وزيرزاذه گفت [ 301 ] بحث حال من از مكتبيان من كنيذ و فحص احوال من ازيشان جوئيذ [ 302 ] .
هامش
[ 292 ] مر : يك روز بامداذ
[ 293 ] مر : جوامرد
[ 294 ] مر : فاسد وقوف
[ 295 ] ملى : كى
[ 296 ] مر : ساكن است و متوطن
[ 297 ] مر : جوامرد
[ 298 ] مر : در دل مبارك حاصل شوذ
[ 299 ] مر : جا در خانه باش
[ 300 ] مر : حال آگاهى
[ 301 ] مر : وزيرزاذه بر طريق ادب خدمت كرد و گفت
[ 302 ] مر : مكتبيان كى ياران همدم و رفيقان محرمند كنيذ و خلاصه احوال ازيشان بجوئيد